تبليغاتX
تنها ستاره کویر
http://www.websaray.com/ http://www.spectersurf.com/nph-proxy.pl http://baz.hidol.com/baz/nph-one.php http://jan23.host4c.com/ http://www.letmein.ws/ http://www.lopi.us/ http://www.scribbles.tv/ http://www.has.com.cn/ http://www.gvurl.info/ http://www.matrixnational.us/ http://www.i-conga.com/ http://www.scoobidoo.net/ http://www.businessstudiesonline.biz/ http://www.noruleshere.com/ http://www.schoolhelpsite.com/ http://www.hpturioan64.faq101.net/ http://www.url1.in/ http://www.proxypill.com/ http://www.ahproxy.info/ http://www.regimebizoor.com/ http://www.proxiezone.com/ http://www.squidsurf.com/ http://www.sureproxy.com/ http://www.sp-5.info/ http://www.bemyproxy.com/ http://www.proxyvan.com/ http://www.beboopener.com/ http://www.stream-proxy.info/ http://www.streamproxy.info/ http://www.monkeyproxy.net/ http://www.sp-17.info/ http://www.sp-20.info/ http://www.sp-8.info/ http://www.lolprox.com/ http://www.proxbot.com/ http://www.palsys.ca/proxy http://www.proxiezone.com/ http://www.letusgo.in/ http://www.lethimgo.in/ http://www.mehzang.com/ http://server6.ipv4.yourpersia.com/ http://server7.ipv4.yourpersia.com/ http://jedi.array1.youcantseeme.org/ http://ice.bugmenot.info/ http://totally.3surf.info/ http://www.bbrowse.com/ http://www.getmepast.ws/ http://www.eproxy.net.ms/ http://www.tenpass.com/ http://www.3xa.org/ http://www.b41.org/ http://www.proxygame.info/ http://www.gmrv.info/ http://www.myspacecool.info/ http://www.proxyselect.info/ http://www.proxychange.info/ http://www.arabproxy.info/ http://www.proxymedia.info/ http://www.73r.org/ http://www.proxytale.info/ http://www.msnproxy.info/ http://www.wy8.org/ http://www.proxysub.info/ http://www.9rb.org/ http://www.proxybb.info/ http://www.proxymajor.info/ http://www.pprox.com/ http://www.imhiding.net/ http://www.neicoma.net/p http://www.fropper.info/ http://www.proxysub.com/ http://www.47j.org/ http://www.bc1.org/ http://www.proxystory.com/ http://www.ninjashield.com/ http://www.tajkhoroos.com/ http://www.less-goo.com/ http://www.xs2myspace.com/ http://action2007.servworld.info/ http://www.servworld.info/ http://www.80i.org/ http://www.t63.org/ http://www.dy9.org/ http://www.bz8.org/ http://www.51a.org/ http://www.z95.org/ http://www.74a.org/ http://www.mk8.org/ http://www.d4x.org/ http://www.98f.org/ http://www.mr7.org/ http://www.7rg.org/ http://www.z56.org/ http://www.m32.org/ http://www.b80.org/ http://www.i38.org/ http://www.b65.org/ http://servworld.org:88/ http://servworld.co.uk:9009/ http://www.freeproxycash.info/ http://www.ghosticle.com/ http://www.hiddentube.info/ http://www.tubeproxy.info/ http://www.omgmyspace.info/ http://www.mostmyspace.info/ http://encodings.linksonfire.com/ http://www.myspaceproxyvtunnel.info/ http://www.proxyk.info/ http://www.freemywebproxy.com/ http://www.gmrv.org/ http://www.bplworld.info/ http://www.fropper.info/ http://www.rjmy.com/ http://www.12m.info/ http://www.1bp.info/ http://hided.proxers.com/cgiproxy/nph-proxy.pl http://www.bc1.org/ http://www.ampicon2005.org/ http://www.kdfs.org/ http://www.myspaceindia.info/ http://www.realfreeproxy.com/ http://www.quickmobi.com/ http://www.proxyrapid.com/ http://www.proxtour.com/ http://www.londonproxy.com/ http://www.flied.org/ http://www.tamoozgah.com/ http://www.hideurip.com/ http://www.proxyheg.info/ http://www.proxypig.info/ http://www.proxycat.info/ http://www.grab.cc/ SSL Protocol: https://w8.mercera.net/ https://w8.palkoci.com/ https://www.jigh.org/ https://www.jeyjey.org/ https://www.taxima.org/ https://w8.name.vg/ https://www.sureproxy.com/ https://napeloni.servworld.info/ https://sprite2007.faq101.net/ https://encodings.linksonfire.com/ https://www.gomyspace.us/ https://www.proxy1.info/ https://w8.naken.net/ https://w8.mo2.us/ https://w34i.bugmenot.info/ https://pentum.bugmenot.info/ https://w8.info.tm/ https://w8.mienh.com/ https://w8.mercera.net/ https://w8.jkajen.com/ https://w8.freezed.info/ https://w8.mooo.info/ https://w8.lovingv.com/ https://wuxi.onedumb.com
+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1387/10/21 و ساعت 11:45 |
 

ساده و بی ریاست، تنها دو بخش دارد: سلام

باز هم منم ای سپیدار بلندم. منم ای با تو همیشه مسته مست. پس این مست عشقت مستانه سلامت می کند. باز هم سلام. هزاران بار سلام.ای عشق جاودانی من، ای غوغای روحانی من، چگونه بگویم قلبم را لرزاندی وقتی پرپر زدنت را میدیدم؟ اما تو را به کسی سپرده ام که هرگز روی مرا حتی برای یکبار بر زمین ننداخته است. حال اگر طوفان بنیان برکن نیز بر تو هزاران بار ببارد او خود نگه دار توست. همان خدایی که گا گاه کفرش میگوییم و باز هم اینهمه عنایت و لطف بر ما دارد. ای سرو خضراء باغستان جنون و دیوانگی ام از کجا گویم؟ از چه گویم؟ از که گویم؟ حتی راضی بدین نیستم که چشمانت بیازاری به خواندن دلنامه هایم. از که گویم؟ از خودت می گویم که بهترینی و مهربانترینی و زیباترین گل این باغچه ی کوچک حیات و زندگی ام. ای آرزوی آرزو، ای دیوانه ی خوش رنگ و بو دیگر برایم شعر نمی گویی چرا؟ پس کجاست آن غزلهای دلربایت که جانم را درون تن به رقص وا می داشت؟ ای ابر خوش باران جان، ای مستی جانانه جان، ای شاه شاهان، این گدای بی نوا، زبانش قاصر است در وصف تو و عشق بی پایان تو. حتی دیگر واژه ها نیز به یاری ام نمی شتابند تا مرا یاری کنند و شرمسارم اگر واژه ی زیبا تری را در ذهن ندارم تا تو را با آن الوان و رنگین کنم. ای روی تو بهشت نه رخسار و ای گیسوی تو کمند مروارید جود و عشق و ای ابروانت کشیده تا مشرق دور و ای به زیبایی آفتاب سوزان و درخشان چگونه بگویم دوستت دارم؟ چگونه بگویم که وقتی صدایت از غمهای در دل می لرزد و تکانت می دهد مانند بتی بر زمین می افتم و خورد می شوم؟ مگر من مرده ام که این چنین غصه داری؟ دنیا همین است. با همگان به نوعی و با رنگی بازی دارد اما باز هم تمام اینها حکمت آنیست که عذابت میدهد و شاید در پس آن تو را عذتیست نهفته که از آن غافلیم؟ غصه مخور ای سرو دل آرای دلم، ای رونق بستان من، بیدار شو، بیدار شو، بیدار شو ...

ای مسیح خفته در شعله ی چشمان تابان من، بیدار شو و ببین دنیا با تمام زشتی هایش باز هم ذره ای زیباست. می پرسی چرا؟ کو؟ باشد نازنین یار من، اگر تمام این دنیا بی رنگ و بو شده پس من چه هستم؟ من نمردم! بیدار شو و بیا همراه من تا گوشه از هر آنچه می گویم زیباست را نشانت بدهم. بلند شو تا زنگ هایی را که ندیده ای بر تو بگشایم و نمایان سازم. باور کن دنیا بی تو برایم تمام شده است.ای شاهزاده ی مشرقی ام، ای دختر آریایی، با من اینطور مکن. هر جا که خواستی بروی برو اما یادت هست با هم چه گفته بودیم؟ گفته بودیم هر جا که برویم باید با هم باشیم. پس بلند شو و دوباره ببین مرا. هنوز راه بسیار در پیش داریم. بلند شو و ببین چگونه با دستانم تمامی قراردادهای سخت زندگی و پیله های غم و تنهایی و دستان ظالمی که تو را می آزارند می شکنم. بلند شو عشق من برای سفر زود است هنوز با هم راه بسیار داریم ای قناری خوش چهره و خوش صدای باغ دلم.

راستی می دانستی که اگر در آسمان هفتم بودی هر هفت آسمان را می دریدم و اگر در دریای هفتم بودی هر هفت دریا را می گذشتم تا دلبرانه بنگری برمن و این جان سرگردانی که داشتم تا بلکه این خاک تشنه ی جان و تنم را قربان جانت بکنم و قدوم پاکت را به پادشاهی دربار دلم مزین کنی و برای همیشه آنجا بمانی. تو بارها گفتی مرا از خود نیز بیشتر دوست می داری، حرفی نیست من نیز به همان اندازه ی تو دوستت دارم و تو خود این را بهتر از هر کسی دانی، اما بدان اگر هزاران بار هم با من بد کنی و میلیونها بار نیز مرا از خود می راندی تا با پر کشیدنت بر من آسیبی نرسد حتی قدمی عقب نمی کشیدم چون معرفت عشق بر همین است و هر عاشقی که معرفت عشق ندارد به چهارپایی شبیه است که در زندگانی فقط زنده بودن را آموخته و بس! تو بر من معرفت عشق را آموختی و من هر چه دارم از تو دارم دلبر شیرین من. و دستت را همین حالا بخاطر تمامی زیبایی هایی که به من نشان دادی می بوسم. از لطف تو چون جان شدم و از خویشتن خویش پنهان، جانم فدایت مسیح زیبای من ای عشق من ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من تمامی این دلنامه ها و هزاران بهتر از فدای یکی از آن الماسهای اشکت که وقتی ناله میزنی از درد آرام آرام روی لباس حریرت می چکد. من زنده ام بیدار شو، من زنده ام ...

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا در پنجشنبه 1387/02/12 و ساعت 10:39 |
  عطر زرد گل ياس و نمي خوام

 نمره بيست كلاس و نمي خوام

 من فقط واسه چشه تو جون مي دم

 عاشقاي بي حواسو نمي خوام

 من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام

 نفسم تويي هوا رو نمي خوام

 عشق رو نقطه جوشو نمي خوام

 دوره گرد گل فروشو نمي خوام

 اونيكه چشاش به رنگه عسله

 مجنون خونه به دوشو نمي خوام

 من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام

 نفسم تويي هوا رو نمي خوام

 من كسي با قد رعنا نمي خوام

 چشاي درشت و گيرا نمي خوام

 دوس دارم قايق سواري رو ، ولي

 جز تو از هيچكسي دريا نمي خوام

 من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام

 نفسم تويي هوا رو نمي خوام

 موهاي خيلي پريشون نمي خوام

 آدم زيادي مجنون نمي خوام

 چشم شرقي سياه و نمي خوام

 صورتاي مثل ماهو نمي خوام

 حرفاي نقره اي رنگو نمي خوام

 اون دوتا چشم قشنگو نمي خوام

 من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام

 نفسم تويي هوا رو نمي خوام

 شعراي ساده و تازه نمي خوام

 اونكه ميگه اهل سازه نمي خوام

 من دلم مي خواد تو رو داشته باشم

 واسه اينم اجازه نمي خوام

 سفر دور جهانو نمي خوام

 رنگاي رنگين كمانو نمي خوام

 لحظه و ساعت عمر من تويي

 تو كه نيستي من زمانو نمي خوام

 من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام

 نفسم تويي هوا رو نمي خوام

 فالاي جور و واجورو نمي خوام

 نامه هاي راه دور نمي خوام

 واسه چي برم ستاره بچينم

 ماه من تويي كه نور نمي خوام

 من خودم تو چشم تو زندونيم

 حق دارم بگم اسيرو نمي خوام

 حرف خيلي عاشقونه نمي خوام

 دل رسوا و ديوونه نمي خوام

 يا تو، يا هيچكس ديگه بخدا

 خدا هم خودش مي دونه، نمي خوام

 من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام

 نفسم تويي هوا رو نمي خوام

 يكي پرسيد اگه آخرش نشه

 حتي اين خيال زشتو نمي خوام

 بي تو چيزي از اين عالم نمي خوام

 تو فرشته اي من آدم نمي خوام

 مي دوني خيلي زيادي واسه من

 هميشه عادتمه ، كم نمي خوام

 من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام

 نفسم تويي هوا رو نمي خوام

 

غروب

 

گیتار

 

واینم چند تا مطلب زیبا.

 

خوشگلا باید برقصن ...................................... امربه معروف


ای قشنگتر از پریا - تنها توکوچه نریا................... نهی از منکر


مثل یک نورکوچولو اومدی و ستاره شدی ..................… اعجاز


دلمفقط تو رو میخواد ….................................... تارک الدنیا


برخیز شتربانان بربند کجاوه ........................................جهاد


ایخانوم کجا کجا ؟ ........................................صیغه فضولی


برای روز میلاد تن خود ......................................... رستاخیز .

 

من آشفته رو تنهانذاری...................................... - شفاعت


دارو ندارمو بگیر مال خودت مال چشات ............... صدقه - انفاق.

 

سیب

 

 

تو محشری از همه سری ........................................ ذکر


هر کی یارش خوشگله جاش تو بهشته................وعدة الجنت


دلم هوس رطب کرده .......................................... روزه


یا منو ببر به خونتون یابیا به خونه ی ما ......... جبر و اختیار


تو عزیزدلمی ، تو عزیزدلمی ، توعزیزدلمی........ حمد القلوب

 

پری پری الهی وربپری ...................................... نفرین


یه یار خوشگلیدارم ................................... شکر زبانی


اگر اون مهندسه ، منمphdمیگیرم ................ علم اکتسابی


دیگه دوستم نداری ، دیگه دوستم نداری .............. سعه صدر


مو میرم به بندر سیهوای یاران ...................... صله ارحام


افسوس که این مزرعه را آب گرفته .................. عذاب الهی


 

آسمان خراش

 

دهقان مصیبت زده را خواب گرفته ...................... الضا لین


میرم از شهر تو و یه کولهبار خاطره ........................... هجرت


بابا تو دیگه کی هستی، دسته شیطونو بستی.......... ذنوبالشیاطین


آره . خودم فداتم ................................................ شهادت


یه امشب شبعشقه ، همین امشبو داریم.................... لیلة القدر


با هم پشت ما کوهه ، نمیترسیم ،نمیافتیم ...................... وحدت


بگو منو کم داری بگو ............................... ادعونی استجب لکم.


بزن باران که دین را دام کردند ...................... تحریف – بدعت


منوبا خودت ببر ................................ اهدنا صراط المستقیم


من به رفتن قانعم ...................................... قناعت در طلب


شب تولد عشق دلم رو هدیه دادم .............................. زکات


دیوونه – دیوونه – دیوونه شودیوونه.................... استهزاء


یه ماچ دادو دمش گرم ................................... اکرام ایتام


.نمره ی بیستکلاسو نمیخوام ................................. ایثار

 و به شوق فردا که تو راخواهم دید ، چشم به راه میمانم ..... انتظار فرج

 

من وضو با نفس خیال تومیگیرم و تو را میخوانم ........ وضو-طهارت – نماز

 

منو تهدید میکنی ، که یه روز از پیشم میری .کاظم غیض............... - مباهله

 

خداخدای مستون . خدای می پرستون . به حقه هر چی عشقه ما روبهم برسون ..... دعا

 

یه حلقه طلایی اسمتو روشنوشتم،میخوام بیام دستت کنم بیای تو سرنوشتم.... نکاح – حق الزوجین

 

 

سگ وبچه

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا در جمعه 1386/06/23 و ساعت 18:42 |
 

 

 

 

زیر یه سنگ سیاه دونه ای زدجوونه

سردر اورد از تو خاک آسمون رو ببینه

سایه ی سیاه سنگ افتاده بود روی تنش

سردی پیکر سنگ مونده بود روی تنش

خسته شد نشست روی خاک اون جوونه ی قشنگ

نتونست بیاد بیرون از زیر سینه سنگ

گفت که زیر سنگ من غریبو اسیرم

زیر این حجم کبود جون میدم من میمیرم

سنگه تا حرف رو شنید قلب سنگینش شکست

گفت با این همه درد نمی شه این جا نشست

لبه ی پرت گاه جنون لغزیدو افتاد توی رود

چشمای جوونه دید آفتاب و هر چی که بود

چه قشنگه کار سنگ تو سکوت شعر من

رسیدن به اوج عشق قصه ی سقوط سنگ

یکی هست که می گذره از خودش اینقده سخت

سنگه افتاد ته رود تا جوونه شد درخت

 

کاش بودی می دیدی لحظه های بی تو میرن واسه باتو بودن از من داره انتقام میگیرن....

توی آئینه خودتو ببین چه زود زود

توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه

نذارتو اوج جوونی غبار غم

بشینه روی دلت یهو پیرو زمین گیرت کنه

در این دنیا من نکردم گناهی

فقط کردم به چشمانت نگاهی

اگر اینک نگاهی شد گناهی

مجازاتم بکن هر طور که خواهی

در این دنیا من او را می پرستم

هم او را هم خدا رو می پرستم

تمام مردمان یکتا پرستند

و لیکن من دوتا رو می پرستم

 

 

اگه راهم این روزا از تو یه کم دوره ببخش

توی زندگی آدم یه وقتا مجبوره ببخش

برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن

همه رو با هر چی دوست داری هماهنگ

                 بزن.....

دوریمون و باز می ذاریم به حساب 

              سرنوشت....

آنقدر خوبی که می دونم می ری آخر بهشت

کتاب که از تو نمی خوام یکی دو خطی

           بنویس.....

خسته شدم از این هوای ابری و چشمای

           خیس.....

نمی دانم چه دردی به سراغم اومده اما

امان از بی کسی در لحظه های بیماری

پشیمانم نکن که چرا مهمانت شدم

نمی خوام که هرگز بشکنم رسم وفاداری

همیشه آرزویم این بوده در تمام  زندگی

که عشق ما نگردد رنگ بازی های تکراری

تو مث یه اتفاقی که می خواد یه روز بیفته

مث قاب عکس زردی که نشسته روی 

           دیوار......

مث اشکایی که آروم می چکن رو سیم  گیتار.....

مث بیشتر بهارا دوباره من از تو دورم

بیا نذار بریزه آخرین برگ غرورم

من دیونه اسیرت شدم و تو هم نوشتی

بر سر عهدم می مونم تا همیشه نازنینم

تو توی چشات چی داری که حالا من 

             آرزومه.....

واسه ی یه لحظه حتی بیام و پیشت 

          بشینم.....         

انگار از دست من و دل باز تو رنجیدی عزیزم

حاضرم بمیرم اما اخمای تو رو نبینم....

چرا می خواهی رو عاشقیمون بزنی تو مهر

            باطل....

ولی حافظ می گه که افتاده مشکل

اگه دنیا رو هم پیشم بیارن

میگم کسی رو جز تو دوست ندارم

تو تنها انتخاب عاشقونه ی منی    

برا زندگی  تنها بهونه ام توئی       


 

 

نمی گم بیا اگه دوست نداری نیا

لا اقل فقط بهم بگو برای چی نیومدی

جدایی هر غمش هزارتا بخشه

دل می سوزونه

مث آذرخشه

 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعا ها بردن

همه ی آرزوها با رفتن تو مردن

 حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم

آخه تو رنگ چشات حیرت دنیا رو دیدم

من از خدامه که نباشه دوری

فقط دلم می خواد بگی چه جوری

من از خدامه که یه روز دعامون

بره تو آسمون پیش خدامون

به هر دری زدم سری شکسته شد

و به هر جا که سر زدم دری بسته شد

نه دگر در زنم به سری

نه دگر سر زنم به دری

که روح دربه درم از سرو در زدن

خسته شد...

به پاکی دلت قسم

که دل زتو نمی کنم

در این حصار زندگی تکیه گاه من تویی 

نشد یه بار حرف بزنه نذاره پای سرنوشت

فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما

 

از شما پنهون نکنم یه حرفایی بهم زده

گفته همین روزا میاد اما هنوز

نیومده.....

نیومده.....

نیومده....

نشد برم نشد نره نشد بخواد نشد بیاد

نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنید زیاد

 

نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ

نگیرم....

نشد تو رویا هام براش روزی هزار بار

نمیرم....

عشق ما دوتا شده صورت یه مسئله

نقل دو تا عاشق صبور بی حوصله

من همون که نازنینت بودم

به قول تو دنیاودینت بودم

حرف منو حرف دلت یکی بود

من خدای روی زمینت بودم

 


 

 

کسی که آفتاب مهرش درآستانه قلبم طلوع کرد

هرگزغروب نخواهدکرد


 

 

قصه گو بگو خدا دعامونو شنیده یا نه

اون قناری که بالش شکسته بود پریده یانه

قطره ی شبنم اشکای اون آهو خانم ودیده یانه

آخرش از پشت بغض کوچیکش چکیده یا نه

دریا طوفانی شده هوا خرابه نازنین

نامه های چشم به راها بی جوابه نازنین

تشنمه نه فکر کنی با دریا بر طرف میشه

دریا هست تو نیستی و قحطی آبه نازنین

این دفعه من موندمو تو رفتی نازنین

موندنو رفتن شاید هر دو عذابه نازنین

نمی پرسی حالمو فرقی نداره واسه تو

محض اطلاع بگم دلم کبابه از جدائیت نازنین

من شنیده ام گفتی که تو را نمی فهمم

از ستاره پرسیدم من چرا نمی فهمم

من که قدر چشمت را عاشقانه دانستم

گفته ای شکسته ای بی صدا نمی فهمم

اولش که گفتی قبله ات شدم دیگر

من که قبله ات بودم پس کجا نمی فهمم

من موافقم زیبا هضم عشق تو سخت است

تو بمان و دنیایت فقط منو تنها نزار

تو لحظه های زردم تو غم دلواپسیم

حتی وقتی که تو گفتی هر دوی ما بی کسیم

چه کنارم بودی و چه رفته بودی راه دور

تو تموم بی قراریا توی فقط همنفسم

نری بگی به مردم دنیا

ما دوتا دیونه ایم اما به هم می رسیم

فقط یه آرزو دارم

              که هم محاله .هم بزرگ....

من آرزو دارم که تو

بگی فقط مال منی

           مال منی

           مال منی

          مال منی

 

اون روزا که بی تو پر پر می زدم کجا بودی

هرچی خونه تو کوچس در می زدم کجا بودی....

اون روزا که به هوای دیدن چشمای تو

من به هر خیابونی سر می زدم کجا بودی

اون روزا که از غم عاشقی و دیوونگیت

به دل دیوونه خنجر می زدم کجا بودی

زیبا اینو یا بنویس

            یا روی یه تابلوبزن

همه دوست دارن ولی

            هرگز نه به اندازه ی من......

نه به اندازه ی من......

       نه به اندازه ی من.....

الهی من بمیرم برای تنهایی

             تو.....

            تو......

            تو......

 

گفته بودی اگه راست ....

           می گی.....

    برای من بمیر.....

می میرم اما خودت....

        بیا و جونمو بگیررر....

بیا که جات خیلی .....

             خیلی......

            خیلی......

     خالیه گلمممم.....

وای به حال اون روزی که قناری......

         بیاد بگه.......

که دیگه دوستم نداری.....

 

عاشقو مجنونت شدم نخونده مهمونت شدم....

کلی پریشونت شدم اما بازم نیومدی

قهوه ی فنجونت شدم شمع تو شمعدونت شدم.....

خاک تو گلدونت شدم اما بازم نیومدی

برف زمستونت شدم رسوا و حیرونت

شدم......

کشته ی مژگونت شدم هلاک چشمونت شدم.....

رفتم و قربونت شدم اما بازم نیومدی

یعنی میشه......

یعنی میشه که ما دوتا یه روزی به هم برسیم.....

مهم فقط رسیدن حتی اگه کم برسیم

یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه....

به ارزوهاش برسه هر کسی که دوری بکشه......

یعنی میشه شب بشینیم دست روی موهات بکشم........

کاشکی بدونم چقدر باید مکافات بکشم

یعنی میشه به جای اشک روی چشام سرمه باشه.......

تا کی باید دردو دلا فقط توی نامه باشه

یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه.....

چرا تا حالا نشده شاید گناه من باشه

یعنی میشه دستای تو خاک نگامو پاک کنه

بیایی با اسبی که به جاش یه دنیا گردو خاک کنه.....

یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگاه  کنه

می گی نمی شه ولی من همش می گم خدا کنه.....

یعنی می شه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه.....

یه چیزی بشکنه اون هم طلسم ما باشه

+ نوشته شده توسط حمید رضا در جمعه 1386/06/16 و ساعت 21:21 |

... جان:

وقتي ستاره من شدي ،هيچ تلسكوپي هنوز تو رو نديده بود و يا كشفت نكرده بود ، وقتي كهكشان من بودي، هيچ منجمي هنوز به بودنت پي نبرده بود ، وقتي دروازه بان دروازه دلم شدي، هنوز خط هيچ دروازه اي رو نكشيده بودن ، وقتي مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود ، وقتي تو زيباي من شدي هنوز نيمي از ماه براي كل دنيا ناشناخته بود، وقتي صدات كردم هنوز كسي معني انعكاس صدا رو نميفهميد ، وقتي كه در حال اشك ريختن گفتم عاشقت شدم هيچ كس اشك رو دليلي براي عاشق شدن نميدونست ، وقتي دنياي من شدي همه فكر ميكردند دنيا يعني يك عالمه انسان ، خلاصه وقتي تو رو پيدا كردم همه گم شده بودن چون تو برام همه شده بودي . پس به اندازه تمام شدن ها و نشدن ها ، بودن ها و نبودن ها ، بايد ها و نبايد ها دوستت دارم .

+ نوشته شده توسط حمید رضا در چهارشنبه 1386/06/14 و ساعت 10:43 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید رضا در پنجشنبه 1386/03/17 و ساعت 22:24 |


چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در شنبه 1386/03/12 و ساعت 10:48 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید رضا در دوشنبه 1386/03/07 و ساعت 10:14 |

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگي مرگ است و مرگ است زندگي ...
پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگي ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاشکي مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم ...


کاشکي که کيبوردت بودم هميشه زير انگشتات بودم ..

.
کاشکي که هدفونت بودم هميشه در گوشت بودم ...


کاشکي که موست بودم هميشه تو مشتت بودم ...


کاشکي پسووردت بودم هميشه توي فکرت بودم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند


قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است


بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند


تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دردي كه من از تو دارم در دل


دل داند و من دانم و من دانم و دل

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1386/03/05 و ساعت 10:12 |

مراحل ازدواج

1- مرحله عشق ورزي و ماه عسل: در اين مرحله زوجين سرخوش از شور و صميميت موجود در رابطه خود بسر ميبرند. همچنانكه آنها خود را معطوف كشف يكديگر و قسمت كردن لحظات زندگي با يكديگر ميكنند، تفاوتها و اختلافات نسبتا بي اهميت جلوه ميكنند. (و حتي ممكن است مهيج نيز باشند)در اين مرحله كشش جنسي معمولا نيرومند است. اغلب زوجين تصور ميكنند تمام مشكلات موجود در رابطه شان بطور طبيعي در طول زمان تنها توسط عنصر عشق به عنوان يك انگيزه مكفي به خودي خود حل خواهند گشت. برخي اوقات اين مرحله تا اوايل ازدواج تداوم مي يابد اما امكان دارد مرحله بعدي(واقعيت) حتي پيش از مراسم عروسي پا به عرصه وجود بگذارد و موجب دلسردي در زوجين گردد.

گشت

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 1386/02/17 و ساعت 10:44 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید رضا در سه شنبه 1386/02/11 و ساعت 19:24 |
دل سوخته هاش بخونن


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید رضا در سه شنبه 1386/02/11 و ساعت 19:22 |
من و تو با همیم اما ...

پسر 23 ساله است ، دختر 20 ساله . پسر دانش‌جوی پزشکی است ، دختر دانش‌جوی دندان‌پزشکی . پسر خوره‌ی کامپیوتر و آی‌تی است ، دختر آدرس ای‌میل هم ندارد . خانواده‌ی پسر رفته‌‌اند خواستگاری ، خانواده‌ی دختر پذیرفته‌اند .

دختر و پسر 6 ماه است عقد کرده‌اند ، قرار است 3 سال دیگر که درس دختر تمام شد عروسی کنند . تقریبا تمام این 6 ماه با هم زندگی کرده‌اند ، یا دختر منزل پسر بوده ، یا برعکس . تعطیلات نوروز برای دیدار خانواده‌ی بزرگ پسر با مادر و پدر پسر آمده‌اند تهران .

مادر پسر برای خواهرهایش تعریف می‌کند که غروب‌ها حتما می‌رود پیاده‌روی ، بیش‌تر روزها دختر از دانشگاه به خانه‌ی آن‌ها می‌آید ، ظرف‌های ناهار را می‌شوید ، آشپرخانه را تمیز می‌کند ، چای دم می‌کند و اگر مادر هنوز به خانه برنگشته باشد ، شام هم درست می‌کند . مادر البته به او می‌گوید کار نکن چون در دانشگاه خسته شده‌ای ، اما هر روز حتما به پیاده‌روی می‌رود ، و ظرف‌های ناهار را نمی‌شوید ، نگران شام شب خانواده هم نیست ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید رضا در دوشنبه 1386/02/03 و ساعت 19:28 |
تقیم به عشق کوه آقاحمیدمدیر خوب وبلاگ

یان قصه ای را که گو یای عظمت و شکوه یک عشق می باشد قصه عشق شیرین که از دریاها کهن سال تر است حقیقتی ساده از عشق که او برایم به ارمغان آورد .

از کجا اغاز کنم  او همانند بارانی تابستانه که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد به دنیای من راه پیداه کرد و زندگیم را درخشان ساخت.

بیا ساقی تو از می خانه ی عشق                          بده جامی به این دیوا نه ی عشق

بده جامی که تا یک جرعه نوشم                           برایت سر کنم افسانه ی عشق

بیا ساقی تو از می خانه ی عشق                         مرا مستم کن از پیمانه ی عشق 

  بده جامی از آن معجون سرکش                            که تا من شوم دیوانه ی عشق

                           غریبم در این نت دلداری نیست

                                                 غم دل را به کی بگویم وغمخواری نیست 

+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1386/02/01 و ساعت 20:19 |
زیبا ترین قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت 

     


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 1386/01/27 و ساعت 21:27 |
دوستان عزیزم سلام می خوام وبلاگ رو به صورت گروهی ادامه بدم

                      آیاکسی هست که  بتونه کمکم کنه ؟

اگه کسی خواست همکاری کنه در قسمت نظرات نظر بده یا برام به آدرس

yarhdena@yahoo.com آف بزاره

+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1386/01/18 و ساعت 10:55 |

سلام مدتی بود نبودم ! اصلا دیگه حوصله هیچی کاری  رو ندارم!

دلم می خواست می رفتم یه جای خلوت  جایی که نه آدمی باشه نه ماشینی... تنها خودم

بودم و خودم! به قول  شاعر دل صحرایی ، لب بامی ، سر کوهی..... می خوام فریاد بلندی بکشم

که همه ی اونایی که خوابن صدامو بشنون! تا کی می خوایم نقاب بزنیم! تا کی می خوایم دروغ

بگیم؟ چرا هیچ کس اعتراضی نمی کنه؟! با اینکه داریم ذره ذره آب می شیم هیچی نمی گیم !

خودمون  و دل خوش می کنیم به چیزای الکی و بی خود! تا فراموش کنیم درد زخم هایی رو که از

تمام رفیقان نارفیق دیدیم ! چرا طوری شده که باید برای جرعه ای محبت گدایی کرد؟ چرا چرا؟.....

چیه دلم گرفتی! واسه چی داری گریه می کنی؟

چیه دلم شکستی! واسه کی داری گریه می کنی؟

چیه دلم غریبی ! چی دیدی داری گریه می کنی؟

می گی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود

می گی دل تو شکسته اونی که همه کس تو بود

می گی دیدی نموندش پای همه حرفایی که زده بود

دل من می دونم داری دیونه می شی اما باز بی خیالش

دل من می دونم داری ویرونه می شی اما باز بی خیالش

یاد بگیرید...

+ نوشته شده توسط حمید رضا در پنجشنبه 1386/01/16 و ساعت 20:44 |
 جاده نبود ، راه نبود ، دوراهی نبود ، بیراهه نبود ، خط نبود ، از شب های روشن بدون عشق ، از شازده کوچولو اهلی کردن ، از پتو چهارخانه تا تن ، از شب های روشن با عشق تا شازده کوچولو اهلی شدن ، از هایکو تا یک عاشقانه آرام ، از رومئو پرنده است و ژولیت سنگ تا آیدا در آینه، از دست تا زندگی در پیش رو ، از شب تا ناتمام ، از درد تا کابوس ، از روز تا ترس ، از قایم تا مچاله ، از جاده ی با هم رفته و تنها برگشته تا يکروز بی خبری ٬‌ از نفس تا سینوزیت مزمن ، از جاده تا جاده ،از حياط okf تا خنده و آخر هفته ها ٬‌از سيگارهای آخر شبی تا ترس و بيداری ٫‌از زمستون و جيب کاپشن تا سال ديگه ٬‌ از بوی قهوه ترک تا بوی روز بعد از تو ٬‌ از راه تا راه ، از بیراهه تا بیراهه ، از خط تا خط ، از تو تا من که هرگز نخواستم تورو با کسی قسمــــت بکنم ، از نیمکت تا برف ،از نخهای بسته نشده به انگشتت تا تمام تيکهای دفتر يادداشت ، از تخت تا دیوار ، از قهوه تلخ روی میز تا گم شدن ، از سکوت تا سه نقطه ، از رنج تا پیله ، از انتظار تا صندلی خالی ، از جمعه های گرم سر ظهری تا کلاسهای کذايی تو ٬ از هر چی آرزوی خوبه مال تو تا من سرگردونه ساده ، از میعاد در لجن تا در انتظار گودو ، از بوی تن تا بارون ، از داستانهای ناتمام تا خداحافظ کری کوپر ، از آبی تا آبی ، از من تا تو ، از تو تا من ، از تن تا تــــن ، از مرا بنویس تا مرا ببوس ، از رد پا تا عقب نشینی دریا ، ازدربست تا پیاده ، از سیاه مشق تا تجمع ضمایر ، از کارمند کوچولو تا روزی از روزهای فروردين مسافری ازهم ، درهم ، با هم ، بر هم ، تنها ، خالی ، خالی خیالی ، خالی خالی ،راستی کی آمدی تو ؟ من نفهیدم



چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

+ نوشته شده توسط حمید رضا در سه شنبه 1386/01/14 و ساعت 10:49 |
………………………… در گلستانه

دشت‌هايي چه فراخ !
……………. کوههايي چه بلند !
…………………………در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد !
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم ،
……………………………….پي خوابي شايد،
…………………………………………….پي نوري ، ريگي ، لبخندي .
پشت تبريزي‌ها
…………..غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد .
پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم ،
………………………………..چه كسي با من، حرف مي‌زد ؟
……………………………………………………….سوسماري لغزيد
………………………………………………………………….راه افتادم .
……………….يونجه زاري سر راه،
………………………………بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
……………………………………………………..و فراموشي خاك
…………………………………..*****
لب آبي
…..گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :
من چه سبزم امروز
………………و چه اندازه تنم هشيار است !
……………………………نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .
چه كسي پشت درختان است !
…………………….هيچ! مي‌چرد گاوي در كرد .
ظهر تابستان است .
………….سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .
…………………………………………..سايه هايي بي لك ،
…………………………..گوشه‌اي روشن و پاك
…………………………………………..كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست :
………………..مهرباني هست، سيب هست ، ايمان هست .
………………………………………..آري!!
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .
در دلم چيزي هست، مثل يك بيشهء نور، مثل خواب دم صبح
……………………….و چنان بي‌تابم، كه دلم مي خواهد
……………………………………..بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
………………………………………..دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند
+ نوشته شده توسط حمید رضا در سه شنبه 1386/01/14 و ساعت 10:45 |

 به نام خداوند بخشنده ي مهربان

"و آنگاه كه دوست داري همواره كسي به يادتو باشد.به ياد من باش كه من هميشه به ياد توام"

از طرف بهترين دوستت "خدا"‍

سوره ي بقره آيه ي 152

با سلام

من هم به نوبه ي خود عيد رو به شما تبريك ميگم

سال وفال ومال وحال واصل ونسل وتخت وبخت

باشد اندر زندگي برقرار وبادوام

سال خرّم...فال نيكو... مال وافر...حال خوش...

اصل ثابت... نسل باقي...تخت عالي بخت رام....

سال خوبی داشته باشید

+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1386/01/04 و ساعت 16:51 |
امیدوارم سوء تفاهم پیش نیاد من خودم خیلی سهراب سپهری رو دوست دارم

اهل شهرستانم

اهل شهرستانم

روزگارم خوش نيست

تکه ناني دارم مي گذارم در جيب

مادرم اين جا نيست

خانواده ام دریزد(یا هر کجای دیگر) ماند

آمدم از پي باد

در همين دانشگاه

من کتابي دارم بهتر از برگ درخت

دوستاني همه آواره تر از آب روان

 

من پشيمانم!

خانه ام زير درخت

بسترم سيمان است

بالشم يک آجر و کتابم بر آن

سنگ از پشت کتابم پيداست

همه ذرات وجودم متورم شده است

من کتابم را وقتي مي خوانم

كه چراغي باشد سر تيري روشن

من کتابم را زير يک پنجره در شهر شما مي خوانم

زير يک نور ضعيف

پاي من بر کف آب

فکر من مثل نسيم مي رود باغ به باغ

 مي رود شهر به شهر

  

من پريشان هستم

من کتابي دارم باجلد (!) مي فروشم به شما

تا به آواز غريبي که در آن زنداني است

چرت بي حالي تان پاره شود

چه خيالي چه خيالي ... مي دانم

گوشتان سنگين است

 

اهل شهرستانم

ناله ام شايد برسد

به کسي آن بالا

 به مديري به وزيري به کسي

يا به خالي بافان (!)

ناله ام شايد به نگهباني  ويلا ي يکي از حضرات  توي تهران برسد

 

من به دشت اندوه

من به دانشکده ي خالي دانش رفتم

رفتم از پله ي آن جا بالا

تا هواي خنک بي حالي

چه خيالي چه خيالي ... مي دانم

چيزها ديدم در آن جا

آشپزي را ديدم  آب را بو مي کرد

ظهر در سفره غذايي هم بود  قلوه سنگي هم بود

يا که در سلف سرويس  قاطي ساچمه پلو  دم موشي پيدا

از کنار جسد بادمجان  سوسکي پر مي زد

 

من گدايي ديدم در پي مدرک بود

و سپوري که هزاران ورق از جزوه ي بي دانش دانشکده را جارو کرد

من کتابي ديدم  واژه هايش همه قلابي بود

کاغذي ديدم از جنس دروغ

سر بالين جواني نوميد دفتري ديدم لبريز سوال

من اتاقي ديدم با چهل تختِ چلاق

و چهل دانشجو  با چهل کيف و چهل کارتِ کثيف

 

شهر پيدا بود

رويش هندسي سيمان آهن سنگ

خواهش روشن يک موش

خوابگاه از سر يک حکم پريد

من قطاري ديدم که عدالت مي برد و چه خالي مي رفت (!)

من قطاري ديدم که شقاوت مي برد و چه سنگين مي رفت (!)

+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1385/12/26 و ساعت 18:35 |
اینو ببین!!!!!!!!!!!
فقط این مدلش را ندیده بودیم که دیدیم

نامه عاشقانه روی ۵۰۰ تومانی واقعا نوبر والا

البته این هم یه نوعشه دیگه

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا در جمعه 1385/12/25 و ساعت 10:51 |

سهراب سپهری 

سهراب سپهری در تاريخ پانزدهم مهر ماه 1307 در خانواده ای که اهل شعر، نقاشی، منبت کاری و ديگر رشته های هنری بود، زاده شد. کودکی و نوجوانی او به مطالعه، بازی در طبيعت، شکار و نواختن موسيقی گذشت. سهراب تا پانزده سالگی خود را در شهر کاشان گذراند و در نقاشی ها و اشعار او تاثير اين دوران و تاثير طبيعت و گياهان را می بينيم. سهراب سپهری شعر صدای پای آب را با الهام از قريه "چنار" واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و دهکده زيبای "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شعر گلستانه شد.
آن طور که پريدخت سپهری در کتاب خود تحت عنوانسهراب، مرغ مهاجر می گويد برادرش تا چهارده سالگی در باغی زندگی می کرد که شمارش درخت هايش به سادگی امکان نداشت اما يک سال بعد را در خانه ای گذراند که در آن اثری از درخت و سبزه نبود. طبق نوشته خانم سپهری، سهراب در اين دوران به مطالعه نويسندگان و شعرايی چون لامارتين، گوته، اميل زولا، شاتوبريان و هوگو پرداخت.
سهراب يک سال بعد يعنی پس از پايان تحصيلات سيکل اول متوسطه به تهران رفت و در دانشسرای مقدماتی نام نويسی کرد. پس از پايان دوران دانشسرا به کاشان بازگشت و به سرودن شعر و نقاشی تابلو مشغول شد. اما بعد دوباره به تهران رفت و برای تحصيل در رشته نقاشی در دانشکده هنرهای زيبا ثبت نام کرد. شعر و نقاشی سهراب همچون ديگر همعصران وی تحت تاثير امواج نو قرار گرفت و او نيز وارد حيطه شعر نو و نقاشی مدرن شد.
سهراب اولين کتاب خود به نام مرگ رنگ را در سال 1330 چاپ کرد. زندگی خواب ها، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر و هشت کتاب از جمله آثار سهراب سپهری است. اين هنرمند پرآوازه ايران در ارديبهشت ماه 1359 در اثر بيماری سرطان خون درگذشت و در مشهد اردهال به خاک سپرده شد.
صدای پای آب یکی از سرودهای اوست. انگیزه سرودن شعر, مرگ پدر و تسلای مادر است. اواین سروده را به مادرش تقدیم داشته است. زبان روان, توصیف صادقانه دنیای عاطفی شاعر تصویرهای بدیع و تازه, غافلگیریهای شاعرانه(آشنایی زدایی), ترکیب و موسیقی شعر و حتی بهره گیری از لغات عامیانه برشکوه تاثیر این شعر افزوده است.
این سروده بلند را به دو قسمت می توان تقسیم کرد: در قسمت نخستین, شعر آمیخته ای از حس و عاطفه و آرمان شاعر است. آب در این شعر رمز خود شاعر است که آرام و تازه از هر گوشه و کناری عبوری مکند و کاشان او در آغاز همان کاشان زادگاه اوست اما در قسمت دوم, دستگاه فکری شعر و فلسفی او چهره می نماید و کاشان او به اندازه جهان وسعت می یابد و جهان در نامد کاشان تفسیر می شود: (اهل کاشانم , اما/ شهر من کاشان نیست/ شهر من گم شده است./ من با تاب, من با تب/ خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام) شعر صدای پای آب با اشاراتی به اساطیر و بهره گیری از عناصر هندی و بودایی, آگاهی و شناخت عمیق سهراب سپهری را از عرفان غیر اسلامی و غیر ایرانی و تلفیق این دو عرفان, نشان می دهد. جز این پایان شعر دعوتی است به درک درست عرفان و بهره گیری از آن در عصر معراج پولاد و اصطکاک فلزات سهراب در ازدحام صداهای گوناگون عصر ماشین باورمند گوش دادن به آواز حقیقت است و نگران گم شدن انسان در سطح سیمانی قرن.
صدای پای آب شاید از هر سروده دیگر آینه اندیشه و احساس سپهری می باشد. در این جا قسمتی از شعر بلند صدای پای آب را می خوانیم:

اهل کاشانم 
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
 من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
 در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
 کعبه ام بر لب آب
 کعبه ام زیر اقاقی هاست
 کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
 اهل کاشانم
 پیشه ام نقاشی است
 گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
 دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
 خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
 اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
 پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
 پدرم پشت زمانها مرده است
 پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
 مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
 پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟
 من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
 باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
 آب بی فلسفه می خوردم
 توت بی دانش می چیدم
 تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
 شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
 یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
 بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
 من به مهمانی دنیا رفتم............................

+ نوشته شده توسط حمید رضا در چهارشنبه 1385/12/16 و ساعت 18:50 |
خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.

کم طولانیه ولی خیلی قشنگه
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است

1- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.

3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

4- سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5- لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6- اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7- انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
شست نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است

------------------------------------------------------------------------------------------------------

از من پرسيد به خاطر چه کسی زنده هستی؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو... ولی با اين حال به او گفتم به خاطر هيچ کس...

از من پرسيد پس به خاطر چه زنده ای؟ با اينکه دلم داد می زد به خاطر دل تو... ولی با اين حال با بغضی غمگين به او گفتم به خاطر هيچ چيز...

اين بار من از او پرسيدم تو به خاطر چه کسی زنده هستی؟ در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود به من گفت:

به خاطر کسی که به خاطر هيچ زنده است...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

يادت مي آيد!من,تو,همه بوديم.همه باهم خداييش را فرياد زديم

نمي دانم چرا بعضي حادثه ها,با همه وسعتشان فراموش مي شوند.

بيا سر عهدمان بمانيم.

بيا براي ماندگاري لحظاتمان,خاطراتمان راثبت كنيم

حيف است عبرت هاي ديروز,تجربه فردايمان نباشد.

حيف است شيريني ثانيه ها را تا هميشه مزمزه نكنيم.

بنويسيم هر چه مي خواهد دلمان

بنويسيم يادش بخير...

بنويسيم چه خوب بود وقتي...

بنويسيم آنروز كه...

و همه را پيشكش او كنيم كه ناب ترين قسمت بودنمان از آن اوست.

وآسماني ترين خاطراتمان از حضور او در پشت ابرهاي غيبت

بنويسيم خاطرات خيال او را.

هوا خواه توام جانا و مي دانم كه مي داني كه هم ناديده مي بيني و هم ننوشته مي خواني

-------------------------------------------------------------------------------------------------

مي دانم دلت گرفته,خسته هم شده اي,آن قدر آدم هاي رنگ به رنگ ديده اي كه دلت لك زده براي حتي يك نفر آدم صادق يك رنگ و يك دل.مي دانم گاهي دوست داري سر به بيابان بگذاري.دوست داري تنها باشي.يا حتي فرياد بزني.مي دانم گاهي هر قدر كه كار مي كني,درس مي خواني,خودت را به اين در و آن در مي زني,باز هم فكر مي كني يك گوشه از دلت خالي است.هر قدر كه خوش مي گذراني,باز غصه ات مي شود.دلت مي گيرد و مي خزي يك گوشه.همه اينها براي من هم پيش مي آيد.اما من راهش را پيدا كرده ام.يك جاي خوب سراغ دارم.جايي كه دلت را باز كند,خستگي ات را در كند.آنجا بيابان هم دارد.جايي كه بتواني آن گوشه خالي دلت را پر كني.جايي كه كمي از آن آدم هاي رنگ به رنگ دور شوي.هر وقت كه طاقت تمام مي شود,معطل نمي كنم.سر بي سامانم را بر مي دارم و مي برم آنجا.

مي آيي يك بار با هم برويم؟بيا جلو.دستانت را به من بده.هر دو دستت را.چشمانت را هم ببند.آرام, آرام زمزمه كن:

السلام عليك يا صاحب الزمان

------------------------------------------------------------------------------------------------------

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

+ نوشته شده توسط حمید رضا در چهارشنبه 1385/12/16 و ساعت 18:20 |
آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست.
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي.
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد.
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت.
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم.
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم.
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي.
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است.
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند.
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد.
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند.
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم.
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان.
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد.
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم.
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.

+ نوشته شده توسط حمید رضا در چهارشنبه 1385/12/16 و ساعت 18:12 |

برخورد 

نوری به زمین فرود آمد: دو جا پا بر شن های بیابان دیدم.

از کجا آمده بود؟    به کجا می رفت؟     تنها دو جا پا دیده می شد.  

 

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.   نا گهان جا پاها به راه افتادند.

روشنی همراهشان می خزید. جا پا ها گم شدند خود را از رو به رو تماشا کردم:

گودالی از مرگ پر شده بود.       و من در مرده ی خود به راه افتادم.

صدای پایم را از راه دوری میشنیدم،    شاید از بیابانی میگذشتم.

انتظاری گم شده با من بود.       ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد

 

و من در اضطرابی زنده شدم:      دو جا پا هستی ام را پر کرد.

از کجا آمده بود؟        به کجا می رفت؟   تنها دو جا پا دیده می شد.

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

 

  (سهراب سپهری)

+ نوشته شده توسط حمید رضا در سه شنبه 1385/12/15 و ساعت 18:41 |

طناب

داستان درباره ی یک کوه نورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی،ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که فقط افتخار کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های را تمامادر برگرفت و مرد هیچ چیزرا نمیدید.همه سیاه بود.اصلا دید نداشت وابرروی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همان طورکه از کوه بالا میرفتچند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن توسط قوه ی جاذبه او را در خود میگرفت.همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات ترس انگیز تمام رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بزند:خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:

از من چه میخواهی؟

ای خدا نجاتم بده!

واقا باور داری که من میتوانم ترانجات بدهم؟

البته که باور دارم.

اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن.

یک لحظه سکوت و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.گروه نجات میگویندکه روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب  آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود و او یک متر از زمین فاصله داشت.و شما؟چه قدربه طنابتان وابسته اید ؟آیا حاضرید آن را رها کنید؟در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده است یا تنها گذاشته است.هرگز فراموش نکنید که او مراقب شما نیست.به یاد داشته باشید که همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.  

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا در دوشنبه 1385/12/14 و ساعت 18:48 |
سلام دوستان عزیز امروز سیصدوپنجاهمین روزسال هزاروسیصدوهشتادوپنجه وتنها پانزده روزدیگه تاپایان سال مونده وپس فردای همین روزاماهفته دیگه روز چهارشنبه سوریوبه همین مناسبت مطالب وعکسهائی آماده کردم امیدوارم استفاده کنید:

يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به

 عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از

 روی آن به استقبال نوروز می روند.

 

چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود.


مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.

 

 مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردي من از تو ) می خوانند.

 

 

ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.

اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.

 در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم.در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."

 

"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."

 

"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."

بخش كردن ماه به چهار هفته در ايران ،پس از ظهور اسلام است و شنبه و يك شنبه و دوشنبه و ........ناميدن روز هاي هفته از زمان رواج آن .شنبه واژه اي سامي و درآمده به زبان فارسي و در اصل "شنبد" بوده است.

 

"سور "در زبان و ادبيات فارسي و برخي گويش هاي ايراني به معناي "جشن"،"مهماني"و "سرخ" آمده است

    

مراسم شب چهارشنبه سوری بطور اجمالی

 

همه کار به این منظور است که در این شب خوشی بیاید و غم برود.

جالب ترین و مرسوم ترین مراسم این شب برپاکردن آتش با بته و خار در سر گذرها، بر سر بامها و یا در حیاط خانه ها می باشد. افراد شرکت کننده در کنار آتش جمع می شوند و همراه با رقص و آواز یک به یک از روی آتش می پرند و جمله  "سرخی تو از من،  زردی من از تو" را تکرار می کنند، به این معنی که سرخی و تازگی و روشنایی آتش از آن من و زردی و مریضی و بدی من نیز از آن آتش، تا در آتش بسوزد و پاک شود. وقتی آتش سوخته و تمام شد، اگر در خانه مراسم انجام شده باشد، خاکسترها را جاروب نموده و جمع می کنند و می دهند یک نفر از خانه بیرون ببرد. در این موقع همه اهل خانه جمع شده، می پرسند: "کجا می روی؟"، می گوید: "کوچه". میپرسند: "چی چی می بری؟" می گوید: "درد و بلای اهل خانه". این شخص با خاکسترها بیرون می رود و در را بروی او می بندند. پس از آنکه خاکسترها را بیرون ریخت بر می گردد و در می زند. اهل خانه با هم می پرسند: "کی هستی؟"، می گوید: "منم". می پرسند: "از کجا آمده ای؟"، می گوید: "از عروسی". می پرسند: "چی چی آوردی؟" می گوید: "تندرستی".

مقارن غروب قبل از تشریفات جهیدن از روی آتش و گاهی هم بعد از آن باید کوزه ای شکسته شود. این رسم به این شکل انجام می شد که در یک کوزه کمی زغال (نشان سیاه بختی) و اندکی نمک (نشان شوری چشم) و یک سکه کم ارزش می گذاشتند و بعد از کمی رقص و دست به دست گرداندن این کوزه، نفر آخر آن را سر بام می برد و از آن بالا به پایین می انداخت. کوزه ای که شکسته می شد باید کهنه ترین کوزه ها باشد زیرا آن کوزه حامل غمهاست. خلاصه چون می شکست اهل خانه یک صدا می پرسیدند: "چه بود شکستی؟"، می گفت: "قضا - بلا". می گویند: "توی آن چه بود؟"، جواب می دهد: "توی آن غم و غصه".

دیگر سنت این زمان "فال گوش" است. بعد از جستن از روی آتش و شکستن کوزه قضا و بلا، فال گوش ایستادن شروع می شود. بعضی عقیده دارند که اگر شب چهار شنبه سوری فال بگیرند فالشان درست در می آید. از این رو به ویژه در گذشته ها اگر کسانی می خواستند فال بگیرند، سر چهار راه به نحوی که کسی آنها را نبیند در تاریکی و یا دالان خانه رو به قبله می ایستادند و به گفت و گوی عابرین گوش می دادند. اگر عابرین سخنانی امید بخش در مورد عقد، عروسی، معامله ای سود دار، خبر خوشی که شنیده اند و یا مژده ای که داده اند، بیان می کردند، به فال نیک گرفته می شد و نوید آن بود که سالی نیکو و پر از شادی و سرور در پیش است و اگر بر عکس از اختلاف، نزاع، مرگ، ضرر، ناخوشی و خبر های ناگوار گفت و گو می شد نشان این بود که سال نو سال نیکویی برای فال گیرنده است. رهگذران هم چون می دانند شب چهارشنبه سوری است سر چهار راهها مواظب هستند حرفهای امید بخش بزنند.

دربعضی اوقات نیز زنان کاسه ای را بر می داشتند و به خانه این و آن می رفتند و با پول یا فلز یا شئ به کاسه می زدند که صدای تصادم شئ و کاسه شنیده شود و صاحبخانه با خبر گردد و بیاید دم در. وقتی صاحبخانه می آمد و آنها را می دید حرفی رد و بدل نمی شد. اگر صاحبخانه می رفت و برایشان شیرینی و آجیل می آورد نشان خیر و برکت بود و اگر نه بر عکس.

این عقیده نیز وجود دارد که ارواح گذشتگان افراد، در این روز دوستان و یاران خود را نظاره می کنند. بسیاری از مردم خصوصاً بچه های خود را در لباسی مخفی می کنند و در حالیکه با قاشق به ظرفی می زنند به در خانه ها می روند و مردم برای رفع بلا چیزی به آنها مژدگانی می دهند، به این سنت " قاشق زنی" می گویند . مردم برای اینکه آرزوهایشان به حقیقت بپیوندند به آنها انواع غذاها می دهند، بعضی از این هدایای مردم عبارتند است: سوپ، آجیل، میوه، پسته، مغز بادام، فندق، انجیر و کشمش.

بعضی ها برای اینکه گره از کار فرو بسته آنها گشوده شود، گوشه دستمال یا چهار قد یا چادر یا پیراهن خود را گره می زدند و می رفتند سر گذر در یک جای خلوت در تاریکی می ایستادند اولین کسی که از آنجا عبور می کرد خواه زن باشد خواه مرد یا بچه گره را جلو او می بردند بی آنکه حرفی دیگر بزنند می گفتند: "گره از کارم باز کن"، به کسی که این پیشنهاد شده واجب بود که گره را باز کند و برود. این گره گشایی به وسیله قفل هم ممکن است. در آن صورت باید گفت "کار بسته ام را باز کن ".

برای اینکه کارها خوب شود و زندگی رونق گیرد و مخصوصاً دخترهای دم بخت سفید بخت شوند اعتقاد بر این بود که باید شب چهارشنبه سوری وقتی که هوا کاملاً تاریک شده رفت به دکان عطاری، که اگر دکان رو به قبله باشد بهتر است. آن وقت باید یک پول به عطار نشان داد و گفت: "کندروشا برای کار گشا". البته عطار از جایش حرکت می کند که کندروشا بدهد، همین که عطار رویش را برگرداند باید فرار کرد. بعد به همین ترتیب باید از دکان دیگر "خوشبو" بخواهند باز فرار کنند. بعد از دکان سوم که حتماً باید رو به قبله باشد باید اسپند و کندر بخرند و ببرند به خانه با تشریفات لازم دود کنند تا از چشم بد در امان باشند و کار بسته شان باز شود.

رسم دیگر این بود که باید هفت دانه پنجاه دیناری برداشت و از هفت دکان عطاری رو به قبله اسپند و کندر خرید و همه را مخلوط کرد و در یک کیسه ریخت و به دیوار رو به قبله آویزان کرد. شب، همین که تشریفات دیگر تمام شد موقع چراغ روشن کردن از آن اسپند یک مشت در آتش باید ریخت. این کار باید به دست بزرگترین خانمی که در خانه هست، از نظر سن، انجام گیرد. او باید بچه ها را یکی یکی از میان دود اسپند بگذراند. قبل از ریختن اسپند در آتش باید آنرا دور سر همه اهل خانه گردانده و این ورد را بخواند: "اسپند اسپند دانه اسپند سی و سه دانه بترکد چشم حسود بیگانه. همسایه دست راستی، همسایه دست چپی، همسایه روبرو، همسایه پشت سر ... "

پس از ختم این تشریفات اهل خانواده گرد هم جمع می شوند وبه خوردن آجیل مشکل گشا شامل هفت نوع خشکبار و شیرینی می پردازند و به شادی و تفنن مشغول می گردند.

در پایان نیز، پس از خوردن آجیل اهل خانه دور هم می نشینند و فال می گیرند. فال با حافظ یکی از فال های شب چهار شنبه سوری است ولی بهتر آن است که با "بولونی" فال گرفته شود. در همه خانه ها از این شیشه ها یا کوزه های دهان گشاد که بولونی نامیده می شود هست. زن ها و دختر ها و بچه ها جمع می شوند، یک بولونی وسط می گذارند همه کسانی که در فال گرفتن شرکت کرده اند یک چیزی در آن می اندازند. یکی شانه سرش را، یکی انگشترش را، یکی گوشواره اش را، یکی دست بند و غیره. آن وقت به عده فال گیرها کاغذ چهار گوش درست می کنند و در بولونی می اندازند. یکی از دو بچه کوچک، که در دو طرف میز می نشانند، اشیایی را که توی کوزه است و دیگری یکی از آن کاغذ ها را بیرون می آورد. چیزی که در کاغذ نوشته شده فال خوشبختی صاحب آن نشانی است.

 

 

چهارشنبه‌سوري براي پسران و مردان جوان هم روز پرجنب‌وجوشي است. در روستاهاي لرستان، مردان جوان قبل از غروب اسب‌هايشان را بيرون مي‌آورند و نمايشي اجرا مي‌كنند. در شهرهاي ديگر، پسران براي ايجاد هياهو دست به ابتكارهاي عجيب و غريب مي‌زنند. در بعضي جاها كوزه‌هاي گلي را با باروت پر مي‌كنند و روي آن را مي‌كوبند تا سفت شود، سپس فتيله‌اي در كوزه مي‌گذارند و با آتش زدن فتيله اين‌طور به نظر مي‌رسد كه از كوزه آتش بيرون مي‌زند. يا ممكن است موشك‌هايي از كاغذهاي براق در مدل‌هاي مختلف درست كنند و در آن باروت بريزند و روي پشت‌بام‌ها فتيله‌اش را آتش بزنند و به هوا بيندازند.

در بسياري از نقاط ايران، اعتقاد بر اين است كه بايد چهارشنبه‌سوري از خانه بيرون رفت و همراه بقية مردم جشن گرفت و شاد و سرخوش بود تا سال جديد سالي شاد و پر از موفقيت باشد.

 

 

بوته افروزي 

 

در ايران رسم است كه پيش از پريدن  آفتاب، هر خانواده بوته هاي خار و گزني را كه از پيش فراهم كرده اند روي بام يا زمين حياط خانه و يا در گذرگاه در سه يا پنج يا هفت «گله» كپه مي كنند. با غروب  آفتاب و نيم تاريك شدن آسمان، زن و مرد و پير و جوان گرد هم جمع مي شوند و بوته ها  را آتش مي زنند. در اين هنگام از بزرگ تا كوچك هر كدام سه بار از روي بوته هاي  افروخته مي پرند، تا مگر ضعف و زردي ناشي از بيماري و غم و محنت را از خود بزدايند  و سلامت و سرخي و شادي به هستي خود بخشند. مردم در حال پريدن از روي آتش ترانه هايي  مي خوانند.

زردي من از تو ، سرخي تو از من 

غم برو شادي بيا ، محنت برو روزي بيا 

اي شب چهارشنبه ، اي كليه جاردنده ، بده مراد بنده 

 

خاکستر چهارشنبه سوري، نحس است، زيرا مردم هنگام پريدن از روي آن، زردي و یيماري خود را، از راه جادوي سرايتي، به آتش مي دهند و در عوض سرخي و شادابي آتش را به خود منتقل مي کنند. سرود "زردي من از تو / سرخي تو از من"

هر خانه زني خاكستر را در خاك انداز جمع مي كند، و آن را از خانه بيرون مي برد و در سر چهار راه، يا در آب روان مي ريزد. در بازگشت به خانه، در خانه را مي كوبد و به  ساكنان خانه مي گويد كه از عروسي مي آيد و تندرستي و شادي براي خانواده آورده است.
در اين هنگام اهالي خانه در را به رويش مي گشايند. او بدين گونه همراه خود  تندرستي و شادي را براي يك سال به درون خانه خود مي برد. ايرانيان عقيده دارند كه با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضاي خانه را از موجودات زيانكار مي پالايند و ديو پليدي و ناپاكي را از محيط زيست دور و پاك مي سازند. براي اين كه آتش آلوده   نشود خاكستر آن را در سر چهارراه يا در آب روان مي ريزند تا باد يا آب آن را با خود  ببرد.

 

مراسم كوزه شكني 

مردم پس از آتش افروزي مقداري زغال به نشانه سياه بختي،كمي نمك به علامت شور چشمي، و يكي سكه دهشاهي به نشانه تنگدستي در كوزه اي سفالين  مي اندازند و هر يك از افراد خانواده يك بار كوزه را دور سر خود مي چرخاند و آخرين نفر ، كوزه را بر سر بام خانه مي برد و آن را به كوچه پرتاب مي كند و مي گويد: «درد و بلاي خانه را ريختم  به توي كوچه» و باور دارند كه با دور افكندن كوزه، تيره بختي، شور بختي و تنگدستي را از خانه و خانواده دور مي كنند.   

 

همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر )  به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد . اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت

 

فال گوش نشيني 

زنان و دختراني كه شوق شوهر كردن دارند، يا آرزوي زيارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نيت مي كنند و از خانه بيرون مي روند و در سر گذر يا سر چهارسو مي ايستند و گوش به صحبت رهگذران مي سپارند و به نيك و بد گفتن و تلخ و شيرين صحبتكردن رهگذران تفال مي زنند. اگر سخنان دلنشين و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجتو آرزوي خود را برآورده مي پندارند. ولي اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسيدن به مراد و آرزو را در سال نو ممكن نخواهند دانست.

 

   قاشق زني

زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقي با كاسه اي مسين برمي دارند و شب هنگام در كوچه و گذر راه مي افتند و در برابر هفت خانه مي ايستند و بي آنكه حرفي بزنند پي در پي قاشق را بر كاسه مي زنند. صاحب خانه كه مي داند قاشق زنان نذر و حاجتي دارند، شيريني يا آجيل، برنج يا بنشن و يا مبلغي پول در كاسه هاي آنان مي گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زني چيزي به دست نياورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود نااميد خواهند شد. گاه مردان به ويژه جوانان، چادري بر سر مي اندازند و براي خوشمزگي و تمسخر به قاشق زني در خانه هاي دوست و آشنا و نامزدان خود مي روند.

 

آش چهارشنبه سوري  

خانواده هايي كه بيمار يا حاجتي داشتند براي برآمدن حاجت و بهبود يافتن بيمارشان نذر مي كردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» يا «آش بيمار» مي پختند و آن را اندكي به بيمار مي خوراندند و بقيه را هم در ميان فقرا پخش مي كردند.

 

تقسيم آجيل چهارشنبه سوري

زناني كه نذر و نيازي مي كردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجيل هفت مغز به نام «آجيل چهارشنبه سوري» از دكان رو به قبله مي خريدند و پاك مي كردند و ميان خويش و آشنا پخش مي كردند و مي خورند. به هنگام پاك كردن آجيل، قصه مخصوص آجيل چهارشنبه، معروف به قصه خاركن را نقل مي كردند. امروزه، آجيل چهارشنبه سوري جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوري شده است.

 

 گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شايد مهمترين اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخير متاسفانه اين رسم شيرين جايش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است

پس اميدورام دوستان عزيز با خواندن اين مطالب قشنگي اين رسم را با انجام كارهاي خطرناك و استفاده از ترقه هاي خطرناك خراب نكنند 

مراسم ديگري مانند  توپ مروارید ، فال گوش ، آش نذری پختن ، آب پاشی ، بخت گشائی دختران ، دفع چشم زخمها ، کندرو خوشبو ، قلیا سودن ، فال گزفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد

 


 

   تحريف آيين چهارشنبه سوري

 

يافته هاي پزوهشي نشان مي دهد كه تمامي آيين ها و يادمان هايي كه مردم ايران در هنگامه گوناگون بر پا مي داشتند و بخشي از آنها همچنان در فرهنگ اين سرزمين پايدار شده است ، با منش ، اخلاق و خرد نياكان ما در آميخته بود و در همه آنها ، اعتقاد به پروردگار ، اميد به زندگي ، نبرد با اهريمنان و بدسگالان و مرگ پرستان ، در قالب نمادها ، نمايش ها و آيين هاي گوناگون نمايشي گنجانده شده بود .

رفتار خشونت آميز و مغاير با عرف و منش جامعه نطير آنچه كه امروزه تحت نام چهارشنبه سوري شاهد آن هستيم ، در هيچكدام از اين آيين ها ديده نمي شود .

 

بهتر است بگوييم ، كساني كه با منفجر كردن ترقه و پراكندن آتش سلامتي مردم را هدف مي گيرند ، با تن دادن به رفتاري آميخته به هرج و مرج روحي ، آيين چهارشنبه سوري را تحريف كرده اند

منشأ وزمان پیدایش چهارشنبه سوری دقیقاً مشخص نیست. اما در ایران باستان، روز چهارشنبه آخر سال نحوست داشته است و برای رفع نحوست، آتش را که مظهر فروغ ایزدی بوده است روشن می کردند و از روی آن می پریدند.

باورود اسلام به ایران تا قبل از انقلاب اسلامی، این مراسم پابرجا ماند؛ چون آتش در اسلام جزو مطهرات است و هرچیز ناپاکی که در آتش بسوزد پاک و طاهر می شود. از طرفی، اعراب هرچهارشنبه را نحس می دانند و نحوست این روز را به وسیله ی افروختن آتش رفع می کنند. پس از انقلاب اسلامی و به ویژه در دوران جنگ هشت ساله    ی ایران و عراق که برگزاری عروسی نیز به نوعی مذموم بود، این سنت دیرینه، به مدد تبلیغات منفی، رفته رفته کمرنگ شد و امروزه آنچه درشهرهای بزرگ ایران، به خصوص تهران در این شب انجام می  گیرد بیشتر به جنگ و نزاع شبیه است تا سور و شادی.
حدود بیست و چند سال پیش، شب چهارشنبه ی آخر سال مراسم متنوعی داشت که در استانهای مختلف به اشکال گوناگون صورت می پذیرفت و اکنون نیز برخی از آن رسوم در بعضی از استانهای ایران برگزار می شود که در این نوشته به برخی از آنها اشاره شده است:

تهران

در تهران قديم، بوته‌هاي خشك را از بيابان‌هاي اطراف جمع مي‌كردند و با شتر به شهر مي‌آوردند و در محلات مختلف مي‌چرخاندند. پس از غروب خورشيد، بوته‌هاي خشك و اسباب و اثاثية كهنه و شكسته‌اي را كه پس از خانه‌تكاني بيرون گذاشته شده بود جمع مي‌كردند و با آنها آتشي درست مي‌كردند كه همه بايد از روي آن مي‌پريدند و مي‌خواندند: «سرخي تو از من، زردي من از تو.» فشفشه و هفت‌ترقه هم بود اما از بمب‌ها و نارنجك‌هاي دستي كه نوجوانان امروزي مي‌سازند و با انفجار آنها شيشه‌هاي ساختمان‌ها به لرزه مي‌افتد، خبري نبود.


شيراز

در شيراز به دو شب چهارشنبه‌سوري گفته مي‌شود: يكي چهارشنبه آخر ماه اسفند (چهارشنبه آخر سال)‌ و ديگري چهارشنبه آخر ماه صفر.

با توجه به ارادتي كه شيرازيان به حافظ دارند، در شب چهارشنبه سوري دور هم جمع شده و از ديوان حافظ فال مي‌گيرند.

شيرازيان چهارشنبه آخر سال را همانند ديگر شهرهاي كشور چهارشنبه سوري مي‌گويند و غروب سه شنبه مرسوم است كه هفت كپه و يا سه كپه خار تهيه مي‌كنند. آنها را آتش زده و از آتش مي‌پرند و مي‌گويند: زردي من از تو ، سرخي تو از من.

در قديم برخي از زنان و دختران شيراز به سعديه رفته و د‌ر آب حوض ماهي آب‌تني مي‌كنند و با جام دعا و چهل كليد آب به سر مي‌كنند. اين كار هم به خاطر سلامتي و هم به خاطر مهدگرمي انجام مي‌شود.

همچنين رسم است كه دختران دم بخت در اين شب براي بخت گشايي به زيارت حضرت احمد بن موسي شاه‌چراغ (ع) مي‌روند. شاه چراغ (ع) از امامزاده‌هاي واجب‌التكريم است. مردم شيراز نيز به شاه چراغ علاقه زيادي دارند و شب زيارتي شاه چراغ شب جمعه مي‌باشد.


فال گوش ايستادن در چهارشنبه سوري نيز نزد زنان شيرازي مرسوم است و زني كه بخواهد فال گوش بايستد چادر سر كرده، نيت مي‌كند و در گوشه‌اي در كوچه مي‌ايستد و بر اساس گفته عابران تفأل مي‌زند. اگر گفته را مطابق ميلش ديد، خود را به مراد رسيده مي‌داند.

رسم است كه بعضي از زنان براي برآورده شدن حاجت در زير منبر مسجد جامع شيراز حلوا درست مي‌كنند. به اين منبر، مرتضي علي مي‌گويند. از جمله مراسم ديگري كه شيرازيان دارند پخت آشي است به نام “آش ابودردا”؛ بعضي معتقدند كه وسايل اوليه اين آش بايد حتما از راه گدايي تأمين شود. اين آش را هم به خاطر درمان بيماري و هم به خاطر بخت گشايي مي‌پزند.

در شب چهارشنبه سوري در شيراز رسم است كه دختران دم بخت ابريشم هفت رنگ به كمر بسته و صبح روز چهارشنبه كودك نابالغي را وامي‌دارند كه ابريشم را باز كند به اين نيت كه گره از بختشان باز شود.

باز رسم است در شيراز دخترهاي بخت بسته به محل معروفي به نام “خانه سيد ابوتراب” كه در داخل شهر در كوچه “شيشه‌گرها” واقع شده است مي‌روند و زير درخت كهنسالي كه در آن خانه وجود دارد حلوا مي‌پزند و بين فقرا تقسيم مي‌كنند و از صاحب آن خانه يعني “سيد ابوتراب” كه گويا سيد بزرگواري بوده و ششصد سال قبل از اين مي‌زيسته و صاحب كرامت بوده حاجت مي‌خواهند.
در اين شب شيرازيان “بوخوش اسفند” را در آتش مي‌ريزند كه خانه را معطر كند. بوي “بوخوش” خاصيت گندزدايي هم دارد و از گذشته‌هاي دور مورد توجه مردم بوده است.


ازجمله خوردني‌هايي كه شب چهارشنبه سوري شيرازي‌ها ميل مي‌كنند آجيل چهارشنبه سوري است كه بدان آجيل شيرين هم مي‌گويند. اين آجيل مخلوطي است از كشمش، نخودچي، مغز بادام، مغز گردو، انجير،‌ مويز، توت خشك، كنجد بوداده، شاهدانه، تخمك يا تخمه، گندم برشته، بدنجك، قصب، خارك (نوعي خرماي خشك) و قيسي.

در شيراز به دو شب چهارشنبه سوري گفته مي‌شود يكي چهارشنبه آخر ماه اسفند (آخر سلا) و ديگري چهارشنبه آخر ماه صفر. در هر دو شب مراسمي به عمل مي‌آيد كه كاملاشبيه به هم است؛ ولي در چهارشنبه آخر سال مفصل‌تر مي‌باشد.

مردان و زنان شيراز معتقدند كه هرگاه عصر روز سه شنبه آخر سال در آب سعدي (آبي كه از قنات ‌آرامگاه سعدي يا حوض ماهي جريان دارد) شست‌وشو كنند، تا سال ديگر بيمار نمي‌شوند. از اين رو عصر سه شنبه آخر سال ازدحام غريبي در اطراف جدول مزبور ديده مي‌شود.

گيلان

در آخرين سه‌شنبه سال، در گيلان هم مانند ساير استان‌ها آيين‌هاي خاصي اجرا مي‌شود.

در شب چهارشنبه‌سوري، اسپند و كندر و گلاب و شمع حتما بايد در خانه باشد.

اسپند و كندر را دود مي‌كنند، گلاب را به صورت خود مي‌زنند و شمع را به نيت روشنايي روشن مي‌كنند..
گيلاني‌ها خاكستر آتش‌افروز شب چهارشنبه‌سوري را صبح چهارشنبه پاي درخت‌ها مي‌ريزند و معتقدند كه درخت ها بارور مي‌شوند و كساني كه قصد زيارت اماكن متبركه را دارند به نيت سفر از خانه خارج مي‌شوند.

آجيل مخصوص چهارشنبه سوري هم كه در همه جاي ايران مرسوم است، فسلفه عميقي دارد. اجزاء اين آجيل رنگارنگ و زيبا همه از دانه‌هاي خودردني و رستني‌هايي است كه بيش از هزاران سال پيش از زمين و طبيعت مي‌گيرد. در واقع مجموعه آجيل چهارشنبه سوري طبقي است آراسته از هدايا و دهش‌هاي خاك كه رابطه انسان و طبيعت را تاييد و تاكيد مي‌كند.

در بسياري از ايل‌ها و نيز در نقاط كوهستاني ايران از جمله دهكده‌هاي كوهستاني گيلان و مازندران كه به آداب و سنن ايرانيان باستان دلبستگي بيشتري دارند، در استقبال از سال نو، مراسم آتش‌افروزي را در شب چهارشنبه برگزار مي‌كنند. دور ريختن وسيله‌هاي كهنه و فرسوده زندگي در قريب باتفاق مناطق ايران معمول است. رسم كوزه شكستن يا كوزه پرت كردن به كوچه به نيت دور كردن بلا در همه ايران عموميت دارد.

در گيلان دخترانِ دم‌بخت را غروب چهارشنبه‌سوري با جارو مي‌زنند و از خانه بيرون مي‌اندازند به اين اميد كه تا سال بعد ازدواج كنند.


مازندران

رسم چهارشنبه‌سوري در مازندران با برپايي هفت بوته‌ي آتش به نشانه‌ي هفت فرشته و امشاسپند اجرا مي‌شود و مردم باور دارند كه آتش تطهيركننده است و بدي و مرگ را مي‌سوزاند.

مردم مازندران سرخي آتش را نشانه‌ي سلامت و گرمايش را زندگي بخش مي‌دانند.

مردم در هنگام پريدن از آتش با اين عبارت‌ها با آتش سخن مي‌گويند: ”زردي من از تو، سرخي تو از من، سرخي آتش مال ما، زردي ما مال شما، چهارشنبه‌سوري مي‌كنيم، سينه بلوري مي‌كنيم. گل چهارشنبه سوري، درد و بلا رو ببري” سپس آش “چهل گياه” مي‌پزند كه دوا و درمان است. صداي برخورد قاشق و كاسه نيز نشان دهنده‌ي شروع مراسم قاشق‌زني است و دختر و پسر با پوشيدن چارقد و چادر در كوچه‌ها قاشق‌زني مي‌كنند و مي‌گويند: ”اي اهل محل، اهل در اين منزل شگون امشب است، هديه بريزيد داخل پيمانه و كاسه”.

وي ادامه داد: در هنگام غروب دختران دم بخت به كوچه‌ها مي‌روند و در پشت پنجره يا دكه‌ي كسب فال گوش مي‌ايستند تا ببينند پدري با دخترش چه مي‌گويد، آن سخن را به فال خوب يا بد ازدواج خود تعبير مي‌كنند.

استان مرکزي

يكي از آيين‌هاي ايراني كه ساليان بسيار طولاني در قلمرو فرهنگي ايران برگزار شده است، آيين چهارشنبه‌سوري است؛ به عبارت ديگر گستره برگزاري جشن چهارشنبه‌سوري، حوزه حضور فرهنگ ايراني را نشان مي‌دهد.

در بسياري از روستاهاي استان مركزي رسم بر اين است كه جواناني كه نامزد دارند از روي بام خانه دختر، شال خود را پايين مي‌اندازند و دختران در گوشه شال، شيريني و تخمه مي‌پيچند. اين رسم را شال‌اندازي مي‌گويند. از ديگر رسم‌هاي چهارشنبه سوري، مراسم قاشق زدن است كه مردم و بعضا كودكان كاسه و قاشق را به هم كوبيده و در پشت در نهان مي‌شوند و صاحبخانه نيز تخم‌مرغ يا تنقلاتي داخل كاسه مي‌گذارد.

آشتيان

در آشتيان از توابع استان مركزي، مرسوم است كه كوزه‌اي خالي را از بالاي بام در شب چهارشنبه سوري به پايين مي‌اندازند. اهالي اين كار را به اين نيت انجام مي‌دهند كه قضا و بلاي خانه و اهل آن با شكستن كوزه از خانه بيرون برود.
از ديگر رسم‌هايي كه در شب چهارشنبه سوري در آشتيان مرسوم است، رسم قاشق زني است كه در اين رسم عمدتا دختران، چادري به سر كرده و بر در خانه اهالي محل رفته و با قاشق به كاسه مي‌كوبند. صاحب خانه كه مقصود آنان را خوب مي‌داند، به آنها آجيل و شيريني‌ مي‌دهد.
فالگوش ايستادن به وسيله دختران دم بخت نيز در غروب چهارشنبه سوري بين اهالي آشتيان مرسوم است.

آذربايجان

خريد چهارشنبه آخر سال ازجمله سنت‌هاي قديمي مردم تبريز در اين روز محسوب مي‌شود.
كودكان نيز چهارشنبه سوري را به خاطر ترقه‌ها، آتش ‌افروختن‌ها و خريدهايش دوست دارند. چرا كه بخشي از خريد سنتي اين روز مخصوص كودكان مي‌باشد و مردم براي بچه‌هاي خود اسباب‌بازي مي‌خرند. پسربچه‌ها به خريد (ماشون) ماشين اسباب‌بازي و تفنگ علاقه زيادي نشان مي‌دهند و اكثر دختر بچه‌ها اسباب بازي چهارشنبه آخر سال را “قولچاخ” يعني عروسك مي‌خرند.
خانم‌هاي خانه‌دار هم به خريد “آينا” و “دراخ” (يعني آيينه و شانه) و همچنين “سوپورگه” (يعني جارو) مي‌پردازند و مي‌خواهند سال جديد را با آيينه و جارو و شانه جديد آغاز كنند.


خريد آجيل چهارشنبه سوري از ديگر بخش‌هاي خريد سنتي اين روز در تبريز مي‌باشد. شهر تبريز كه به خاطر آجيل‌هاي متنوع و مرغوبش شهره است، براي اين روز سنتي نيز آجيل مخصوص را دارد.
«شال ساللاماق» يا «باجالئق» از جمله سنت‌هاي قديمي آذربايجاني‌ها در چهارشنبه‌ي آخر سال محسوب مي‌شود. برخي از جوانان و نوجوانان آذربايجاني با برداشتن شال يا توبره‌اي در چهارشنبه سوري خود را براي اجراي اين رسم قديمي آماده مي‌كنند و اغلب با تاريكي هوا به خانه‌ي دوست و آشنا و فاميل و حتي ديگران مي‌روند و شال خود را آويزان مي‌كنند؛ به طوريكه ديده نشوند.
در گذشته اكثر خانه‌ها در سقف دريچه‌اي براي تهويه داشتند و معمولا شال از آن قسمت آويزان مي‌شد؛ تا صاحبخانه هديه‌اي را در آن بپيچد. اما امروزه اين رسم حالتي ديگر يافته است. براي مثال در را مي‌كوبند و وقتي صاحبخانه در را باز كرد بدون ديده شدن بخشي از شال را به داخل خانه در حاليكه‌ي گوشه‌ي شال را در دست دارند، در را به روي صاحب‌خانه مي‌بندند و بعد از گرفتن هديه شال را برداشته فرار مي‌كنند.

هديه‌ گذاشته شده در داخل شال مي‌تواند چيزهاي مختلفي باشد كه از آن جمله مي‌توان به انواع شيريني و آجيل چهارشنبه سوري و ميوه و ... اشاره كرد.
در شب چهارشنبه گروهي از جوانان در كوچه‌ها يا پشت‌بام منازل خود مخصوصا در روستاها اقدام به افروختن آتش مي‌كنند و سپس از روي آن پريده و مي‌گويند
”اتيل باتيل چارشنبه
بختيم آچيل چارشنبه

باش آغديم ديش آغديم
بوردا قالسين”

در همين شب گروهي از دختران دم بخت و آرزومند از روزنه بام‌ها يا كنار پنجره‌ها به فال گوش ايستاده و بعضي نيز بر سر چهار راه ها مي‌ايستند تا به صحبت‌هاي عابرين گوش داده و نيت و حاجت خود را با توجه به گفته‌هاي آن‌ها تفسير و تعبير نمايند.
صبح روز چهارشنبه دم دماي طلوع آفتاب مردم شهرها و روستاها از بزرگ گرفته تا افراد كوچك، دسته دسته بر سر انهار و چشمه‌سازها رفته و ضمن شادي و تركاندن ترقه سه يا هفت بار از روي آب مي‌پرند و براي خود در سال جديد آرزوي سلامتي مي‌كنند.
وي ادامه داد: گروهي نيز با اعتقاد بر اين كه آب‌ها هنگام تحويل سال از نو متولد مي‌شوند، كوزه‌هاي كهنه خود را شكسته و كوزه‌هاي تازه را با آب پر مي‌كنند تا بعدا در سال جديد به كنج اتاق‌ها بپاشند يا در مشك بريزند يا چايي دم كنند و به اين ترتيب ضمن دور كردن قضا و قدر الهي براي آنها در سال جديد مايه بركت باشد.

اینم چنتا عکس

 




 
+ نوشته شده توسط حمید رضا در دوشنبه 1385/12/14 و ساعت 11:26 |

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

 

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی این برخوردهای سرد را

 

امیدوارم هرگزناامید نشوید

+ نوشته شده توسط حمید رضا در یکشنبه 1385/12/13 و ساعت 18:46 |

تا وقتي هستي ماه من نگاه به ماه نمي كنم .

بزار همه نگاش كنن من اشتباه نميكنم

------------

موج و گروگان ميگيرم ميارمش تو خونه

فقط واسه يه حرف تو از نو عاشقونه

مهتابو مي دزدم برات با نقشه شبونه

اگه بدونم دل تو ميشه واسم ديوونه

 

با گل يخ تو آسمون واست حجله ميسازم

تا تو ببيني با چشات چقد مهمون نوازم

من اشتباه نمي كنم هرگز گناه نمي كنم

قسم به تار موي تو به ماه نگاه نمي كنم

 

بشکنو منتظر نمون . دل واسه شکستنه !

اما فقط يادت باشه اين دفه نوبت منه!

خيال ميکردی قلب من تاب شکستن نداره!؟

منتظری بازم دلم پيش دلت کم بياره ؟!

اگه بارون نمي باره

بي خيال

اگه حال و روزت گريه داره

بي خيال

اگه تلخه

دم نزن

اگه زشته

جا نزن

اگه سخته

غر نزن

پرنده هاي قفسي عادت دارن به بي كسي

عمرشونو بي همنفس كز ميكنن كنج قفس

نميدونن سفر چيه عاشق دربه در كيه

هركي بريزه شادونه فكر ميكنن خداشونه

يه عمر بي حبيبن با آسمون غريبن

اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن

تو آسمون نديدن خورشيد چه نوري داره

چشمه كوه مشرق چه راه دوري داره

چه ميدونن به چي ميگن ستاره

چه ميدونن دنيا كيا بهاره

چه ميدونن عاشق ميشه چه آسون

پرنده زير باروون...

قفس به اين بزرگي كاشكي پرنده بودم

مهم نبود پريدن ولي برنده بودم

فرقي نداره وقتي  ندوني و نبيني

غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني...

+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1385/12/12 و ساعت 17:23 |


Powered By
BLOGFA.COM