|
http://www.websaray.com/ http://www.spectersurf.com/nph-proxy.pl http://baz.hidol.com/baz/nph-one.php http://jan23.host4c.com/ http://www.letmein.ws/ http://www.lopi.us/ http://www.scribbles.tv/ http://www.has.com.cn/ http://www.gvurl.info/ http://www.matrixnational.us/ http://www.i-conga.com/ http://www.scoobidoo.net/ http://www.businessstudiesonline.biz/ http://www.noruleshere.com/ http://www.schoolhelpsite.com/ http://www.hpturioan64.faq101.net/ http://www.url1.in/ http://www.proxypill.com/ http://www.ahproxy.info/ http://www.regimebizoor.com/ http://www.proxiezone.com/ http://www.squidsurf.com/ http://www.sureproxy.com/ http://www.sp-5.info/ http://www.bemyproxy.com/ http://www.proxyvan.com/ http://www.beboopener.com/ http://www.stream-proxy.info/ http://www.streamproxy.info/ http://www.monkeyproxy.net/ http://www.sp-17.info/ http://www.sp-20.info/ http://www.sp-8.info/ http://www.lolprox.com/ http://www.proxbot.com/ http://www.palsys.ca/proxy http://www.proxiezone.com/ http://www.letusgo.in/ http://www.lethimgo.in/ http://www.mehzang.com/ http://server6.ipv4.yourpersia.com/ http://server7.ipv4.yourpersia.com/ http://jedi.array1.youcantseeme.org/ http://ice.bugmenot.info/ http://totally.3surf.info/ http://www.bbrowse.com/ http://www.getmepast.ws/ http://www.eproxy.net.ms/ http://www.tenpass.com/ http://www.3xa.org/ http://www.b41.org/ http://www.proxygame.info/ http://www.gmrv.info/ http://www.myspacecool.info/ http://www.proxyselect.info/ http://www.proxychange.info/ http://www.arabproxy.info/ http://www.proxymedia.info/ http://www.73r.org/ http://www.proxytale.info/ http://www.msnproxy.info/ http://www.wy8.org/ http://www.proxysub.info/ http://www.9rb.org/ http://www.proxybb.info/ http://www.proxymajor.info/ http://www.pprox.com/ http://www.imhiding.net/ http://www.neicoma.net/p http://www.fropper.info/ http://www.proxysub.com/ http://www.47j.org/ http://www.bc1.org/ http://www.proxystory.com/ http://www.ninjashield.com/ http://www.tajkhoroos.com/ http://www.less-goo.com/ http://www.xs2myspace.com/ http://action2007.servworld.info/ http://www.servworld.info/ http://www.80i.org/ http://www.t63.org/ http://www.dy9.org/ http://www.bz8.org/ http://www.51a.org/ http://www.z95.org/ http://www.74a.org/ http://www.mk8.org/ http://www.d4x.org/ http://www.98f.org/ http://www.mr7.org/ http://www.7rg.org/ http://www.z56.org/ http://www.m32.org/ http://www.b80.org/ http://www.i38.org/ http://www.b65.org/ http://servworld.org:88/ http://servworld.co.uk:9009/ http://www.freeproxycash.info/ http://www.ghosticle.com/ http://www.hiddentube.info/ http://www.tubeproxy.info/ http://www.omgmyspace.info/ http://www.mostmyspace.info/ http://encodings.linksonfire.com/ http://www.myspaceproxyvtunnel.info/ http://www.proxyk.info/ http://www.freemywebproxy.com/ http://www.gmrv.org/ http://www.bplworld.info/ http://www.fropper.info/ http://www.rjmy.com/ http://www.12m.info/ http://www.1bp.info/ http://hided.proxers.com/cgiproxy/nph-proxy.pl http://www.bc1.org/ http://www.ampicon2005.org/ http://www.kdfs.org/ http://www.myspaceindia.info/ http://www.realfreeproxy.com/ http://www.quickmobi.com/ http://www.proxyrapid.com/ http://www.proxtour.com/ http://www.londonproxy.com/ http://www.flied.org/ http://www.tamoozgah.com/ http://www.hideurip.com/ http://www.proxyheg.info/ http://www.proxypig.info/ http://www.proxycat.info/ http://www.grab.cc/ SSL Protocol: https://w8.mercera.net/ https://w8.palkoci.com/ https://www.jigh.org/ https://www.jeyjey.org/ https://www.taxima.org/ https://w8.name.vg/ https://www.sureproxy.com/ https://napeloni.servworld.info/ https://sprite2007.faq101.net/ https://encodings.linksonfire.com/ https://www.gomyspace.us/ https://www.proxy1.info/ https://w8.naken.net/ https://w8.mo2.us/ https://w34i.bugmenot.info/ https://pentum.bugmenot.info/ https://w8.info.tm/ https://w8.mienh.com/ https://w8.mercera.net/ https://w8.jkajen.com/ https://w8.freezed.info/ https://w8.mooo.info/ https://w8.lovingv.com/ https://wuxi.onedumb.com
+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1387/10/21 و ساعت
11:45 |
ساده و بی ریاست، تنها دو بخش دارد: سلام باز هم منم ای سپیدار بلندم. منم ای با تو همیشه مسته مست. پس این مست عشقت مستانه سلامت می کند. باز هم سلام. هزاران بار سلام.ای عشق جاودانی من، ای غوغای روحانی من، چگونه بگویم قلبم را لرزاندی وقتی پرپر زدنت را میدیدم؟ اما تو را به کسی سپرده ام که هرگز روی مرا حتی برای یکبار بر زمین ننداخته است. حال اگر طوفان بنیان برکن نیز بر تو هزاران بار ببارد او خود نگه دار توست. همان خدایی که گا گاه کفرش میگوییم و باز هم اینهمه عنایت و لطف بر ما دارد. ای سرو خضراء باغستان جنون و دیوانگی ام از کجا گویم؟ از چه گویم؟ از که گویم؟ حتی راضی بدین نیستم که چشمانت بیازاری به خواندن دلنامه هایم. از که گویم؟ از خودت می گویم که بهترینی و مهربانترینی و زیباترین گل این باغچه ی کوچک حیات و زندگی ام. ای آرزوی آرزو، ای دیوانه ی خوش رنگ و بو دیگر برایم شعر نمی گویی چرا؟ پس کجاست آن غزلهای دلربایت که جانم را درون تن به رقص وا می داشت؟ ای ابر خوش باران جان، ای مستی جانانه جان، ای شاه شاهان، این گدای بی نوا، زبانش قاصر است در وصف تو و عشق بی پایان تو. حتی دیگر واژه ها نیز به یاری ام نمی شتابند تا مرا یاری کنند و شرمسارم اگر واژه ی زیبا تری را در ذهن ندارم تا تو را با آن الوان و رنگین کنم. ای روی تو بهشت نه رخسار و ای گیسوی تو کمند مروارید جود و عشق و ای ابروانت کشیده تا مشرق دور و ای به زیبایی آفتاب سوزان و درخشان چگونه بگویم دوستت دارم؟ چگونه بگویم که وقتی صدایت از غمهای در دل می لرزد و تکانت می دهد مانند بتی بر زمین می افتم و خورد می شوم؟ مگر من مرده ام که این چنین غصه داری؟ دنیا همین است. با همگان به نوعی و با رنگی بازی دارد اما باز هم تمام اینها حکمت آنیست که عذابت میدهد و شاید در پس آن تو را عذتیست نهفته که از آن غافلیم؟ غصه مخور ای سرو دل آرای دلم، ای رونق بستان من، بیدار شو، بیدار شو، بیدار شو ... ای مسیح خفته در شعله ی چشمان تابان من، بیدار شو و ببین دنیا با تمام زشتی هایش باز هم ذره ای زیباست. می پرسی چرا؟ کو؟ باشد نازنین یار من، اگر تمام این دنیا بی رنگ و بو شده پس من چه هستم؟ من نمردم! بیدار شو و بیا همراه من تا گوشه از هر آنچه می گویم زیباست را نشانت بدهم. بلند شو تا زنگ هایی را که ندیده ای بر تو بگشایم و نمایان سازم. باور کن دنیا بی تو برایم تمام شده است.ای شاهزاده ی مشرقی ام، ای دختر آریایی، با من اینطور مکن. هر جا که خواستی بروی برو اما یادت هست با هم چه گفته بودیم؟ گفته بودیم هر جا که برویم باید با هم باشیم. پس بلند شو و دوباره ببین مرا. هنوز راه بسیار در پیش داریم. بلند شو و ببین چگونه با دستانم تمامی قراردادهای سخت زندگی و پیله های غم و تنهایی و دستان ظالمی که تو را می آزارند می شکنم. بلند شو عشق من برای سفر زود است هنوز با هم راه بسیار داریم ای قناری خوش چهره و خوش صدای باغ دلم. راستی می دانستی که اگر در آسمان هفتم بودی هر هفت آسمان را می دریدم و اگر در دریای هفتم بودی هر هفت دریا را می گذشتم تا دلبرانه بنگری برمن و این جان سرگردانی که داشتم تا بلکه این خاک تشنه ی جان و تنم را قربان جانت بکنم و قدوم پاکت را به پادشاهی دربار دلم مزین کنی و برای همیشه آنجا بمانی. تو بارها گفتی مرا از خود نیز بیشتر دوست می داری، حرفی نیست من نیز به همان اندازه ی تو دوستت دارم و تو خود این را بهتر از هر کسی دانی، اما بدان اگر هزاران بار هم با من بد کنی و میلیونها بار نیز مرا از خود می راندی تا با پر کشیدنت بر من آسیبی نرسد حتی قدمی عقب نمی کشیدم چون معرفت عشق بر همین است و هر عاشقی که معرفت عشق ندارد به چهارپایی شبیه است که در زندگانی فقط زنده بودن را آموخته و بس! تو بر من معرفت عشق را آموختی و من هر چه دارم از تو دارم دلبر شیرین من. و دستت را همین حالا بخاطر تمامی زیبایی هایی که به من نشان دادی می بوسم. از لطف تو چون جان شدم و از خویشتن خویش پنهان، جانم فدایت مسیح زیبای من ای عشق من ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من تمامی این دلنامه ها و هزاران بهتر از فدای یکی از آن الماسهای اشکت که وقتی ناله میزنی از درد آرام آرام روی لباس حریرت می چکد. من زنده ام بیدار شو، من زنده ام ...
+ نوشته شده توسط حمید رضا در پنجشنبه 1387/02/12 و ساعت
10:39 |
عطر زرد گل ياس و نمي خوام نمره بيست كلاس و نمي خوام من فقط واسه چشه تو جون مي دم عاشقاي بي حواسو نمي خوام من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام نفسم تويي هوا رو نمي خوام عشق رو نقطه جوشو نمي خوام دوره گرد گل فروشو نمي خوام اونيكه چشاش به رنگه عسله مجنون خونه به دوشو نمي خوام من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام نفسم تويي هوا رو نمي خوام من كسي با قد رعنا نمي خوام چشاي درشت و گيرا نمي خوام دوس دارم قايق سواري رو ، ولي جز تو از هيچكسي دريا نمي خوام من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام نفسم تويي هوا رو نمي خوام موهاي خيلي پريشون نمي خوام آدم زيادي مجنون نمي خوام چشم شرقي سياه و نمي خوام صورتاي مثل ماهو نمي خوام حرفاي نقره اي رنگو نمي خوام اون دوتا چشم قشنگو نمي خوام من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام نفسم تويي هوا رو نمي خوام شعراي ساده و تازه نمي خوام اونكه ميگه اهل سازه نمي خوام من دلم مي خواد تو رو داشته باشم واسه اينم اجازه نمي خوام سفر دور جهانو نمي خوام رنگاي رنگين كمانو نمي خوام لحظه و ساعت عمر من تويي تو كه نيستي من زمانو نمي خوام من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام نفسم تويي هوا رو نمي خوام فالاي جور و واجورو نمي خوام نامه هاي راه دور نمي خوام واسه چي برم ستاره بچينم ماه من تويي كه نور نمي خوام من خودم تو چشم تو زندونيم حق دارم بگم اسيرو نمي خوام حرف خيلي عاشقونه نمي خوام دل رسوا و ديوونه نمي خوام يا تو، يا هيچكس ديگه بخدا خدا هم خودش مي دونه، نمي خوام من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام نفسم تويي هوا رو نمي خوام يكي پرسيد اگه آخرش نشه حتي اين خيال زشتو نمي خوام بي تو چيزي از اين عالم نمي خوام تو فرشته اي من آدم نمي خوام مي دوني خيلي زيادي واسه من هميشه عادتمه ، كم نمي خوام من تورو ميخوام اونا رو نمي خوام نفسم تويي هوا رو نمي خوام
واینم چند تا مطلب زیبا. خوشگلا باید برقصن ...................................... امربه معروف
من آشفته رو تنهانذاری...................................... - شفاعت
تو محشری از همه سری ........................................ ذکر
پری پری الهی وربپری ...................................... نفرین
دهقان مصیبت زده را خواب گرفته ...................... الضا لین
.نمره ی بیستکلاسو نمیخوام ................................. ایثار و به شوق فردا که تو راخواهم دید ، چشم به راه میمانم ..... انتظار فرج من وضو با نفس خیال تومیگیرم و تو را میخوانم ........ وضو-طهارت – نماز منو تهدید میکنی ، که یه روز از پیشم میری .کاظم غیض............... - مباهله خداخدای مستون . خدای می پرستون . به حقه هر چی عشقه ما روبهم برسون ..... دعا یه حلقه طلایی اسمتو روشنوشتم،میخوام بیام دستت کنم بیای تو سرنوشتم.... نکاح – حق الزوجین
+ نوشته شده توسط حمید رضا در جمعه 1386/06/23 و ساعت
18:42 |
زیر یه سنگ سیاه دونه ای زدجوونه
سردر اورد از تو خاک آسمون رو ببینه سایه ی سیاه سنگ افتاده بود روی تنش سردی پیکر سنگ مونده بود روی تنش خسته شد نشست روی خاک اون جوونه ی قشنگ نتونست بیاد بیرون از زیر سینه سنگ گفت که زیر سنگ من غریبو اسیرم زیر این حجم کبود جون میدم من میمیرم سنگه تا حرف رو شنید قلب سنگینش شکست گفت با این همه درد نمی شه این جا نشست لبه ی پرت گاه جنون لغزیدو افتاد توی رود چشمای جوونه دید آفتاب و هر چی که بود چه قشنگه کار سنگ تو سکوت شعر من رسیدن به اوج عشق قصه ی سقوط سنگ یکی هست که می گذره از خودش اینقده سخت سنگه افتاد ته رود تا جوونه شد درخت
کاش بودی می دیدی لحظه های بی تو میرن واسه باتو بودن از من داره انتقام میگیرن....
توی آئینه خودتو ببین چه زود زود توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه نذارتو اوج جوونی غبار غم بشینه روی دلت یهو پیرو زمین گیرت کنه
در این دنیا من نکردم گناهی فقط کردم به چشمانت نگاهی اگر اینک نگاهی شد گناهی مجازاتم بکن هر طور که خواهی در این دنیا من او را می پرستم هم او را هم خدا رو می پرستم تمام مردمان یکتا پرستند و لیکن من دوتا رو می پرستم
اگه راهم این روزا از تو یه کم دوره ببخش توی زندگی آدم یه وقتا مجبوره ببخش برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن همه رو با هر چی دوست داری هماهنگ بزن..... دوریمون و باز می ذاریم به حساب سرنوشت.... آنقدر خوبی که می دونم می ری آخر بهشت
کتاب که از تو نمی خوام یکی دو خطی بنویس..... خسته شدم از این هوای ابری و چشمای خیس.....
نمی دانم چه دردی به سراغم اومده اما امان از بی کسی در لحظه های بیماری پشیمانم نکن که چرا مهمانت شدم نمی خوام که هرگز بشکنم رسم وفاداری همیشه آرزویم این بوده در تمام زندگی که عشق ما نگردد رنگ بازی های تکراری
تو مث یه اتفاقی که می خواد یه روز بیفته مث قاب عکس زردی که نشسته روی دیوار...... مث اشکایی که آروم می چکن رو سیم گیتار..... مث بیشتر بهارا دوباره من از تو دورم بیا نذار بریزه آخرین برگ غرورم
من دیونه اسیرت شدم و تو هم نوشتی بر سر عهدم می مونم تا همیشه نازنینم تو توی چشات چی داری که حالا من آرزومه..... واسه ی یه لحظه حتی بیام و پیشت بشینم..... انگار از دست من و دل باز تو رنجیدی عزیزم حاضرم بمیرم اما اخمای تو رو نبینم....
چرا می خواهی رو عاشقیمون بزنی تو مهر باطل.... ولی حافظ می گه که افتاده مشکل اگه دنیا رو هم پیشم بیارن میگم کسی رو جز تو دوست ندارم تو تنها انتخاب عاشقونه ی منی برا زندگی تنها بهونه ام توئی
نمی گم بیا اگه دوست نداری نیا لا اقل فقط بهم بگو برای چی نیومدی
جدایی هر غمش هزارتا بخشه دل می سوزونه مث آذرخشه
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعا ها بردن همه ی آرزوها با رفتن تو مردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم آخه تو رنگ چشات حیرت دنیا رو دیدم
من از خدامه که نباشه دوری فقط دلم می خواد بگی چه جوری من از خدامه که یه روز دعامون بره تو آسمون پیش خدامون
به هر دری زدم سری شکسته شد و به هر جا که سر زدم دری بسته شد نه دگر در زنم به سری نه دگر سر زنم به دری که روح دربه درم از سرو در زدن خسته شد...
به پاکی دلت قسم که دل زتو نمی کنم در این حصار زندگی تکیه گاه من تویی
نشد یه بار حرف بزنه نذاره پای سرنوشت فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما
از شما پنهون نکنم یه حرفایی بهم زده گفته همین روزا میاد اما هنوز نیومده..... نیومده..... نیومده....
نشد برم نشد نره نشد بخواد نشد بیاد نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنید زیاد
نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم.... نشد تو رویا هام براش روزی هزار بار نمیرم....
عشق ما دوتا شده صورت یه مسئله نقل دو تا عاشق صبور بی حوصله
من همون که نازنینت بودم به قول تو دنیاودینت بودم حرف منو حرف دلت یکی بود من خدای روی زمینت بودم
قصه گو بگو خدا دعامونو شنیده یا نه اون قناری که بالش شکسته بود پریده یانه قطره ی شبنم اشکای اون آهو خانم ودیده یانه آخرش از پشت بغض کوچیکش چکیده یا نه
دریا طوفانی شده هوا خرابه نازنین نامه های چشم به راها بی جوابه نازنین تشنمه نه فکر کنی با دریا بر طرف میشه دریا هست تو نیستی و قحطی آبه نازنین این دفعه من موندمو تو رفتی نازنین موندنو رفتن شاید هر دو عذابه نازنین نمی پرسی حالمو فرقی نداره واسه تو محض اطلاع بگم دلم کبابه از جدائیت نازنین
من شنیده ام گفتی که تو را نمی فهمم از ستاره پرسیدم من چرا نمی فهمم من که قدر چشمت را عاشقانه دانستم گفته ای شکسته ای بی صدا نمی فهمم اولش که گفتی قبله ات شدم دیگر من که قبله ات بودم پس کجا نمی فهمم من موافقم زیبا هضم عشق تو سخت است تو بمان و دنیایت فقط منو تنها نزار
تو لحظه های زردم تو غم دلواپسیم حتی وقتی که تو گفتی هر دوی ما بی کسیم چه کنارم بودی و چه رفته بودی راه دور تو تموم بی قراریا توی فقط همنفسم نری بگی به مردم دنیا ما دوتا دیونه ایم اما به هم می رسیم فقط یه آرزو دارم که هم محاله .هم بزرگ.... من آرزو دارم که تو بگی فقط مال منی مال منی مال منی مال منی
اون روزا که بی تو پر پر می زدم کجا بودی هرچی خونه تو کوچس در می زدم کجا بودی.... اون روزا که به هوای دیدن چشمای تو من به هر خیابونی سر می زدم کجا بودی اون روزا که از غم عاشقی و دیوونگیت به دل دیوونه خنجر می زدم کجا بودی
زیبا اینو یا بنویس یا روی یه تابلوبزن همه دوست دارن ولی هرگز نه به اندازه ی من...... نه به اندازه ی من...... نه به اندازه ی من.....
الهی من بمیرم برای تنهایی تو..... تو...... تو......
گفته بودی اگه راست .... می گی..... برای من بمیر..... می میرم اما خودت.... بیا و جونمو بگیررر....
بیا که جات خیلی ..... خیلی...... خیلی...... خالیه گلمممم..... وای به حال اون روزی که قناری...... بیاد بگه....... که دیگه دوستم نداری.....
عاشقو مجنونت شدم نخونده مهمونت شدم.... کلی پریشونت شدم اما بازم نیومدی قهوه ی فنجونت شدم شمع تو شمعدونت شدم..... خاک تو گلدونت شدم اما بازم نیومدی برف زمستونت شدم رسوا و حیرونت شدم...... کشته ی مژگونت شدم هلاک چشمونت شدم..... رفتم و قربونت شدم اما بازم نیومدی یعنی میشه...... یعنی میشه که ما دوتا یه روزی به هم برسیم..... مهم فقط رسیدن حتی اگه کم برسیم یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه.... به ارزوهاش برسه هر کسی که دوری بکشه...... یعنی میشه شب بشینیم دست روی موهات بکشم........ کاشکی بدونم چقدر باید مکافات بکشم یعنی میشه به جای اشک روی چشام سرمه باشه....... تا کی باید دردو دلا فقط توی نامه باشه یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه..... چرا تا حالا نشده شاید گناه من باشه یعنی میشه دستای تو خاک نگامو پاک کنه بیایی با اسبی که به جاش یه دنیا گردو خاک کنه..... یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگاه کنه می گی نمی شه ولی من همش می گم خدا کنه..... یعنی می شه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه..... یه چیزی بشکنه اون هم طلسم ما باشه
+ نوشته شده توسط حمید رضا در جمعه 1386/06/16 و ساعت
21:21 |
... جان: وقتي ستاره من شدي ،هيچ تلسكوپي هنوز تو رو نديده بود و يا كشفت نكرده بود ، وقتي كهكشان من بودي، هيچ منجمي هنوز به بودنت پي نبرده بود ، وقتي دروازه بان دروازه دلم شدي، هنوز خط هيچ دروازه اي رو نكشيده بودن ، وقتي مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود ، وقتي تو زيباي من شدي هنوز نيمي از ماه براي كل دنيا ناشناخته بود، وقتي صدات كردم هنوز كسي معني انعكاس صدا رو نميفهميد ، وقتي كه در حال اشك ريختن گفتم عاشقت شدم هيچ كس اشك رو دليلي براي عاشق شدن نميدونست ، وقتي دنياي من شدي همه فكر ميكردند دنيا يعني يك عالمه انسان ، خلاصه وقتي تو رو پيدا كردم همه گم شده بودن چون تو برام همه شده بودي . پس به اندازه تمام شدن ها و نشدن ها ، بودن ها و نبودن ها ، بايد ها و نبايد ها دوستت دارم . + نوشته شده توسط حمید رضا در چهارشنبه 1386/06/14 و ساعت
10:43 |
![]() چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو . صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد . روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت . مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد . هيچ کس اونو نمی ديد . همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود . از سکوت خوششون نميومد . اونم می زد . غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد . چشمش بسته بود و می زد . صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود . بدون انتها , وسيع و آروم . يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد . يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود . تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده . چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه . چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو . احساس کرد همه چيش به هم ريخته . دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد . سعی کرد به خودش مسلط باشه . يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن . نمی تونست چشاشو ببنده . هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد . سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون . دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد . و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد . يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست . چشاشو که باز کرد دختر نبود . يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد . ولی اثری از دختر نبود . نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو . چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه . .... شب بعد همون ساعت وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد . با همون مانتوی سفيد ادامه مطلب + نوشته شده توسط در شنبه 1386/03/12 و ساعت
10:48 |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زندگي مرگ است و مرگ است زندگي ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کاشکي مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم ...
.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دردي كه من از تو دارم در دل
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم... ادامه مطلب + نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1386/03/05 و ساعت
10:12 |
مراحل ازدواج 1- مرحله عشق ورزي و ماه عسل: در اين مرحله زوجين سرخوش از شور و صميميت موجود در رابطه خود بسر ميبرند. همچنانكه آنها خود را معطوف كشف يكديگر و قسمت كردن لحظات زندگي با يكديگر ميكنند، تفاوتها و اختلافات نسبتا بي اهميت جلوه ميكنند. (و حتي ممكن است مهيج نيز باشند)در اين مرحله كشش جنسي معمولا نيرومند است. اغلب زوجين تصور ميكنند تمام مشكلات موجود در رابطه شان بطور طبيعي در طول زمان تنها توسط عنصر عشق به عنوان يك انگيزه مكفي به خودي خود حل خواهند گشت. برخي اوقات اين مرحله تا اوايل ازدواج تداوم مي يابد اما امكان دارد مرحله بعدي(واقعيت) حتي پيش از مراسم عروسي پا به عرصه وجود بگذارد و موجب دلسردي در زوجين گردد. گشت+ نوشته شده توسط در دوشنبه 1386/02/17 و ساعت
10:44 |
ادامه مطلب + نوشته شده توسط حمید رضا در سه شنبه 1386/02/11 و ساعت
19:24 |
من و تو با همیم اما ...
پسر 23 ساله است ، دختر 20 ساله . پسر دانشجوی پزشکی است ، دختر دانشجوی دندانپزشکی . پسر خورهی کامپیوتر و آیتی است ، دختر آدرس ایمیل هم ندارد . خانوادهی پسر رفتهاند خواستگاری ، خانوادهی دختر پذیرفتهاند .
دختر و پسر 6 ماه است عقد کردهاند ، قرار است 3 سال دیگر که درس دختر تمام شد عروسی کنند . تقریبا تمام این 6 ماه با هم زندگی کردهاند ، یا دختر منزل پسر بوده ، یا برعکس . تعطیلات نوروز برای دیدار خانوادهی بزرگ پسر با مادر و پدر پسر آمدهاند تهران .
مادر پسر برای خواهرهایش تعریف میکند که غروبها حتما میرود پیادهروی ، بیشتر روزها دختر از دانشگاه به خانهی آنها میآید ، ظرفهای ناهار را میشوید ، آشپرخانه را تمیز میکند ، چای دم میکند و اگر مادر هنوز به خانه برنگشته باشد ، شام هم درست میکند . مادر البته به او میگوید کار نکن چون در دانشگاه خسته شدهای ، اما هر روز حتما به پیادهروی میرود ، و ظرفهای ناهار را نمیشوید ، نگران شام شب خانواده هم نیست .... ادامه مطلب + نوشته شده توسط حمید رضا در دوشنبه 1386/02/03 و ساعت
19:28 |
تقیم به عشق کوه آقاحمیدمدیر خوب وبلاگ
یان قصه ای را که گو یای عظمت و شکوه یک عشق می باشد قصه عشق شیرین که از دریاها کهن سال تر است حقیقتی ساده از عشق که او برایم به ارمغان آورد . از کجا اغاز کنم او همانند بارانی تابستانه که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد به دنیای من راه پیداه کرد و زندگیم را درخشان ساخت. بیا ساقی تو از می خانه ی عشق بده جامی به این دیوا نه ی عشق بده جامی که تا یک جرعه نوشم برایت سر کنم افسانه ی عشق بیا ساقی تو از می خانه ی عشق مرا مستم کن از پیمانه ی عشق بده جامی از آن معجون سرکش که تا من شوم دیوانه ی عشق غریبم در این نت دلداری نیست غم دل را به کی بگویم وغمخواری نیست + نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1386/02/01 و ساعت
20:19 |
زیبا ترین قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت
ادامه مطلب + نوشته شده توسط در دوشنبه 1386/01/27 و ساعت
21:27 |
دوستان عزیزم سلام می خوام وبلاگ رو به صورت گروهی ادامه بدم
آیاکسی هست که بتونه کمکم کنه ؟ اگه کسی خواست همکاری کنه در قسمت نظرات نظر بده یا برام به آدرس yarhdena@yahoo.com آف بزاره + نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1386/01/18 و ساعت
10:55 |
دلم می خواست می رفتم یه جای خلوت بودم و خودم! به قول شاعر دل صحرایی ، لب بامی ، سر کوهی..... می خوام فریاد بلندی بکشم که همه ی اونایی که خوابن صدامو بشنون! تا کی می خوایم نقاب بزنیم! تا کی می خوایم دروغ بگیم؟ چرا هیچ کس اعتراضی نمی کنه؟! با اینکه داریم ذره ذره آب می شیم هیچی نمی گیم ! خودمون و دل خوش می کنیم به چیزای الکی و بی خود! تا فراموش کنیم درد زخم هایی رو که از تمام رفیقان نارفیق دیدیم ! چرا طوری شده که باید برای جرعه ای محبت گدایی کرد؟ چرا چرا؟..... چیه دلم گرفتی! واسه چی داری گریه می کنی؟ چیه دلم شکستی! چیه دلم غریبی ! چی دیدی داری گریه می کنی؟ می گی گذاشته رفته می گی دل تو شکسته اونی که همه کس تو بود می گی دیدی نموندش پای همه حرفایی که زده بود دل من می دونم داری دیونه می شی دل من می دونم داری ویرونه می شی یاد بگیرید... + نوشته شده توسط حمید رضا در پنجشنبه 1386/01/16 و ساعت
20:44 |
جاده نبود ، راه نبود ، دوراهی نبود ، بیراهه نبود ، خط نبود ، از شب های روشن بدون عشق ، از شازده کوچولو اهلی کردن ، از پتو چهارخانه تا تن ، از شب های روشن با عشق تا شازده کوچولو اهلی شدن ، از هایکو تا یک عاشقانه آرام ، از رومئو پرنده است و ژولیت سنگ تا آیدا در آینه، از دست تا زندگی در پیش رو ، از شب تا ناتمام ، از درد تا کابوس ، از روز تا ترس ، از قایم تا مچاله ، از جاده ی با هم رفته و تنها برگشته تا يکروز بی خبری ٬ از نفس تا سینوزیت مزمن ، از جاده تا جاده ،از حياط okf تا خنده و آخر هفته ها ٬از سيگارهای آخر شبی تا ترس و بيداری ٫از زمستون و جيب کاپشن تا سال ديگه ٬ از بوی قهوه ترک تا بوی روز بعد از تو ٬ از راه تا راه ، از بیراهه تا بیراهه ، از خط تا خط ، از تو تا من که هرگز نخواستم تورو با کسی قسمــــت بکنم ، از نیمکت تا برف ،از نخهای بسته نشده به انگشتت تا تمام تيکهای دفتر يادداشت ، از تخت تا دیوار ، از قهوه تلخ روی میز تا گم شدن ، از سکوت تا سه نقطه ، از رنج تا پیله ، از انتظار تا صندلی خالی ، از جمعه های گرم سر ظهری تا کلاسهای کذايی تو ٬ از هر چی آرزوی خوبه مال تو تا من سرگردونه ساده ، از میعاد در لجن تا در انتظار گودو ، از بوی تن تا بارون ، از داستانهای ناتمام تا خداحافظ کری کوپر ، از آبی تا آبی ، از من تا تو ، از تو تا من ، از تن تا تــــن ، از مرا بنویس تا مرا ببوس ، از رد پا تا عقب نشینی دریا ، ازدربست تا پیاده ، از سیاه مشق تا تجمع ضمایر ، از کارمند کوچولو تا روزی از روزهای فروردين مسافری ازهم ، درهم ، با هم ، بر هم ، تنها ، خالی ، خالی خیالی ، خالی خالی ،راستی کی آمدی تو ؟ من نفهیدم
+ نوشته شده توسط حمید رضا در سه شنبه 1386/01/14 و ساعت
10:49 |
………………………… در گلستانه ![]() دشتهايي چه فراخ ! ……………. کوههايي چه بلند ! …………………………در گلستانه چه بوي علفي ميآمد ! من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم ، ……………………………….پي خوابي شايد، …………………………………………….پي نوري ، ريگي ، لبخندي . پشت تبريزيها …………..غفلت پاكي بود، كه صدايم ميزد . پاي نيزاري ماندم، باد ميآمد، گوش دادم ، ………………………………..چه كسي با من، حرف ميزد ؟ ……………………………………………………….سوسماري لغزيد ………………………………………………………………….راه افتادم . ……………….يونجه زاري سر راه، ………………………………بعد جاليز خيار، بوتههاي گل رنگ ……………………………………………………..و فراموشي خاك …………………………………..***** لب آبي …..گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب : من چه سبزم امروز ………………و چه اندازه تنم هشيار است ! ……………………………نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه . چه كسي پشت درختان است ! …………………….هيچ! ميچرد گاوي در كرد . ظهر تابستان است . ………….سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است . …………………………………………..سايه هايي بي لك ، …………………………..گوشهاي روشن و پاك …………………………………………..كودكان احساس! جاي بازي اينجاست . زندگي خالي نيست : ………………..مهرباني هست، سيب هست ، ايمان هست . ………………………………………..آري!! تا شقايق هست، زندگي بايد كرد . در دلم چيزي هست، مثل يك بيشهء نور، مثل خواب دم صبح ……………………….و چنان بيتابم، كه دلم مي خواهد ……………………………………..بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه . ………………………………………..دورها آوايي است، كه مرا ميخواند + نوشته شده توسط حمید رضا در سه شنبه 1386/01/14 و ساعت
10:45 |
به نام خداوند بخشنده ي مهربان "و آنگاه كه دوست داري همواره كسي به يادتو باشد.به ياد من باش كه من هميشه به ياد توام" از طرف بهترين دوستت "خدا" سوره ي بقره آيه ي 152 با سلام من هم به نوبه ي خود عيد رو به شما تبريك ميگم سال وفال ومال وحال واصل ونسل وتخت وبخت باشد اندر زندگي برقرار وبادوام سال خرّم...فال نيكو... مال وافر...حال خوش... اصل ثابت... نسل باقي...تخت عالي بخت رام....
سال خوبی داشته باشید + نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1386/01/04 و ساعت
16:51 |
امیدوارم سوء تفاهم پیش نیاد من خودم خیلی سهراب سپهری رو دوست دارم
اهل شهرستانم اهل شهرستانم روزگارم خوش نيست تکه ناني دارم مي گذارم در جيب مادرم اين جا نيست خانواده ام دریزد(یا هر کجای دیگر) ماند آمدم از پي باد در همين دانشگاه من کتابي دارم بهتر از برگ درخت دوستاني همه آواره تر از آب روان
من پشيمانم! خانه ام زير درخت بسترم سيمان است بالشم يک آجر و کتابم بر آن سنگ از پشت کتابم پيداست همه ذرات وجودم متورم شده است من کتابم را وقتي مي خوانم كه چراغي باشد سر تيري روشن من کتابم را زير يک پنجره در شهر شما مي خوانم زير يک نور ضعيف پاي من بر کف آب فکر من مثل نسيم مي رود باغ به باغ مي رود شهر به شهر من پريشان هستم من کتابي دارم باجلد (!) مي فروشم به شما تا به آواز غريبي که در آن زنداني است چرت بي حالي تان پاره شود چه خيالي چه خيالي ... مي دانم گوشتان سنگين است اهل شهرستانم ناله ام شايد برسد به کسي آن بالا به مديري به وزيري به کسي يا به خالي بافان (!) ناله ام شايد به نگهباني ويلا ي يکي از حضرات توي تهران برسد
من به دشت اندوه من به دانشکده ي خالي دانش رفتم رفتم از پله ي آن جا بالا تا هواي خنک بي حالي چه خيالي چه خيالي ... مي دانم چيزها ديدم در آن جا آشپزي را ديدم آب را بو مي کرد ظهر در سفره غذايي هم بود قلوه سنگي هم بود يا که در سلف سرويس قاطي ساچمه پلو دم موشي پيدا از کنار جسد بادمجان سوسکي پر مي زد
من گدايي ديدم در پي مدرک بود و سپوري که هزاران ورق از جزوه ي بي دانش دانشکده را جارو کرد من کتابي ديدم واژه هايش همه قلابي بود کاغذي ديدم از جنس دروغ سر بالين جواني نوميد دفتري ديدم لبريز سوال من اتاقي ديدم با چهل تختِ چلاق و چهل دانشجو با چهل کيف و چهل کارتِ کثيف
شهر پيدا بود رويش هندسي سيمان آهن سنگ خواهش روشن يک موش خوابگاه از سر يک حکم پريد من قطاري ديدم که عدالت مي برد و چه خالي مي رفت (!) من قطاري ديدم که شقاوت مي برد و چه سنگين مي رفت (!) + نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1385/12/26 و ساعت
18:35 |
اینو ببین!!!!!!!!!!!
فقط این مدلش را ندیده بودیم که دیدیم
نامه عاشقانه روی ۵۰۰ تومانی واقعا نوبر والا البته این هم یه نوعشه دیگه + نوشته شده توسط حمید رضا در جمعه 1385/12/25 و ساعت
10:51 |
سهراب سپهری
سهراب سپهری در تاريخ پانزدهم مهر ماه 1307 در خانواده ای که اهل شعر، نقاشی، منبت کاری و ديگر رشته های هنری بود، زاده شد. کودکی و نوجوانی او به مطالعه، بازی در طبيعت، شکار و نواختن موسيقی گذشت. سهراب تا پانزده سالگی خود را در شهر کاشان گذراند و در نقاشی ها و اشعار او تاثير اين دوران و تاثير طبيعت و گياهان را می بينيم. سهراب سپهری شعر صدای پای آب را با الهام از قريه "چنار" واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و دهکده زيبای "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شعر گلستانه شد. اهل کاشانم + نوشته شده توسط حمید رضا در چهارشنبه 1385/12/16 و ساعت
18:50 |
خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم. زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگرازدوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميانبگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد. شوهر كهبسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايينماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اينلحظه شاهد گفت و گوي آنها بود گفت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشقكنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن، سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد ومهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلندشده و وي را همراهي كردند. زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! دراين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرونمنتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد، هر جا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند. هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقيت نيز حضور دارد. کم طولانیه ولی خیلی قشنگه ------------------------------------------------------------------------------------------------------ از من پرسيد به خاطر چه کسی زنده هستی؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو... ولی با اين حال به او گفتم به خاطر هيچ کس... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- يادت مي آيد!من,تو,همه بوديم.همه باهم خداييش را فرياد زديم ------------------------------------------------------------------------------------------------- مي دانم دلت گرفته,خسته هم شده اي,آن قدر آدم هاي رنگ به رنگ ديده اي كه دلت لك زده براي حتي يك نفر آدم صادق يك رنگ و يك دل.مي دانم گاهي دوست داري سر به بيابان بگذاري.دوست داري تنها باشي.يا حتي فرياد بزني.مي دانم گاهي هر قدر كه كار مي كني,درس مي خواني,خودت را به اين در و آن در مي زني,باز هم فكر مي كني يك گوشه از دلت خالي است.هر قدر كه خوش مي گذراني,باز غصه ات مي شود.دلت مي گيرد و مي خزي يك گوشه.همه اينها براي من هم پيش مي آيد.اما من راهش را پيدا كرده ام.يك جاي خوب سراغ دارم.جايي كه دلت را باز كند,خستگي ات را در كند.آنجا بيابان هم دارد.جايي كه بتواني آن گوشه خالي دلت را پر كني.جايي كه كمي از آن آدم هاي رنگ به رنگ دور شوي.هر وقت كه طاقت تمام مي شود,معطل نمي كنم.سر بي سامانم را بر مي دارم و مي برم آنجا. ------------------------------------------------------------------------------------------------------ براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش + نوشته شده توسط حمید رضا در چهارشنبه 1385/12/16 و ساعت
18:20 |
آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست. آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود. آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي. آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد. آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است. آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت. آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم. آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم. آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي. آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است. آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند. آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد. آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند. آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم. آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد. آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان. آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد. آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم. آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم. آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد. آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.
+ نوشته شده توسط حمید رضا در چهارشنبه 1385/12/16 و ساعت
18:12 |
برخورد
نوری به زمین فرود آمد: دو جا پا بر شن های بیابان دیدم.
از کجا آمده بود؟ به کجا می رفت؟ تنها دو جا پا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود. نا گهان جا پاها به راه افتادند.
روشنی همراهشان می خزید. جا پا ها گم شدند خود را از رو به رو تماشا کردم:
گودالی از مرگ پر شده بود. و من در مرده ی خود به راه افتادم.
صدای پایم را از راه دوری میشنیدم، شاید از بیابانی میگذشتم.
انتظاری گم شده با من بود. ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد
و من در اضطرابی زنده شدم: دو جا پا هستی ام را پر کرد.
از کجا آمده بود؟ به کجا می رفت؟ تنها دو جا پا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.
(سهراب سپهری) + نوشته شده توسط حمید رضا در سه شنبه 1385/12/15 و ساعت
18:41 |
طناب داستان درباره ی یک کوه نورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی،ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که فقط افتخار کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های را تمامادر برگرفت و مرد هیچ چیزرا نمیدید.همه سیاه بود.اصلا دید نداشت وابرروی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همان طورکه از کوه بالا میرفتچند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن توسط قوه ی جاذبه او را در خود میگرفت.همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات ترس انگیز تمام رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بزند:خدایا کمکم کن ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه میخواهی؟ ای خدا نجاتم بده! واقا باور داری که من میتوانم ترانجات بدهم؟ البته که باور دارم. اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن. یک لحظه سکوت و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.گروه نجات میگویندکه روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود و او یک متر از زمین فاصله داشت.و شما؟چه قدربه طنابتان وابسته اید ؟آیا حاضرید آن را رها کنید؟در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده است یا تنها گذاشته است.هرگز فراموش نکنید که او مراقب شما نیست.به یاد داشته باشید که همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است. + نوشته شده توسط حمید رضا در دوشنبه 1385/12/14 و ساعت
18:48 |
سلام دوستان عزیز امروز سیصدوپنجاهمین روزسال هزاروسیصدوهشتادوپنجه وتنها پانزده روزدیگه تاپایان سال مونده وپس فردای همین روزاماهفته دیگه روز چهارشنبه سوری
منشأ وزمان پیدایش چهارشنبه سوری دقیقاً مشخص نیست. اما در ایران باستان، روز چهارشنبه آخر سال نحوست داشته است و برای رفع نحوست، آتش را که مظهر فروغ ایزدی بوده است روشن می کردند و از روی آن می پریدند.
+ نوشته شده توسط حمید رضا در دوشنبه 1385/12/14 و ساعت
11:26 |
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من می روی
آرزو دارم تو هم عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی این برخوردهای سرد را
امیدوارم هرگزناامید نشوید + نوشته شده توسط حمید رضا در یکشنبه 1385/12/13 و ساعت
18:46 |
تا وقتي هستي ماه من نگاه به ماه نمي كنم . بزار همه نگاش كنن من اشتباه نميكنم ------------ موج و گروگان ميگيرم ميارمش تو خونه فقط واسه يه حرف تو از نو عاشقونه مهتابو مي دزدم برات با نقشه شبونه اگه بدونم دل تو ميشه واسم ديوونه
با گل يخ تو آسمون واست حجله ميسازم تا تو ببيني با چشات چقد مهمون نوازم من اشتباه نمي كنم هرگز گناه نمي كنم قسم به تار موي تو به ماه نگاه نمي كنم
بشکنو منتظر نمون . دل واسه شکستنه ! اما فقط يادت باشه اين دفه نوبت منه! خيال ميکردی قلب من تاب شکستن نداره!؟ منتظری بازم دلم پيش دلت کم بياره ؟!
اگه بارون نمي باره بي خيال اگه حال و روزت گريه داره بي خيال اگه تلخه دم نزن اگه زشته جا نزن اگه سخته غر نزن پرنده هاي قفسي عادت دارن به بي كسي عمرشونو بي همنفس كز ميكنن كنج قفس نميدونن سفر چيه عاشق دربه در كيه هركي بريزه شادونه فكر ميكنن خداشونه يه عمر بي حبيبن با آسمون غريبن اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن تو آسمون نديدن خورشيد چه نوري داره چشمه كوه مشرق چه راه دوري داره چه ميدونن به چي ميگن ستاره چه ميدونن دنيا كيا بهاره چه ميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير باروون... قفس به اين بزرگي كاشكي پرنده بودم مهم نبود پريدن ولي برنده بودم فرقي نداره وقتي ندوني و نبيني غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني...
+ نوشته شده توسط حمید رضا در شنبه 1385/12/12 و ساعت
17:23 |
|
|
||||||||||